رحلت آیه الله صانعی

يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ

ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ

راضِيَةً‏ مَرْضِيَّةً‏

فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي

پرواز ملکوتی فقیه مجاهد، یاور وپشتیبانِ ستمدیدگان؛

مرجع دلسوز و پناهگاهِ دل‌سوختگان؛

 

حضرت آیةالله‌العظمی صانعی

رضوان الله تعالی علیه

 

که به ندایِ مبارکه:

يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ

لبیک گفت و به مقام شامخ:

ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ ‏ راضِيَةً‏ مَرْضِيَّةً

ارتقاء یافت

و به بالاترین مقام آدمیت یعنی انسان کامل رسید

و مشمولِ شریفه:

فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي‏

گردید؛

تسلیت عرض کرده به این یار قرین و استاد دیرین عرضه می‌دارم:

ای استاد مهربان و باصفا،

عروجت به مقام قرب الهی که سرمنزل مقصود انبیاء عظام وائمه اطهار، صلواة الله علیهم اجمعین می‌باشد، بر کام عطش‌ناکت مبارک و رضوان خداوند گوارایت باد...

راه اندیشه‌ات پررهرو و صلابت کلامت بی‌زوال...

شاید در واپسین لحظات زندگی و درخلوت رازورزانه با معبود خود و در مناجات‌های دل‌گفته‌ات، این شعر از دیوان لسان‌الغیب را زمزمه می‌فرمودید:

 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

           دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

           رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

 به هواداری او ذره صفت رقص کنان

 تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

 

وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّا

 

سلام بر تو در آن روز كه تولّد يافتی و

امروز كه کالبد جان را به امید لطف الهی رها کردی و

هنگامی كه برانگيخته خواهی شد...

                                               حسین علیزاده

                                                     23/6/99

سفرنامه عتبات

 

 

               باآنکه بیش ازشست سال ازعمرم میگذشت ؛ هنوزتوفیق زیاکربلاراپیدانکرده بودم ؛ واین درحالی بود که پنج مرتبه افتخارانجام حج واجب قسمتم شده بود ؛ گویا زمزمه هنگام جوانی که ، درجبهه ، وردِ زبان مان بود ؛ «ازجوانی به پیری رسیدم ؛ عاقبت کربلاراندیدم » باید درپیری تکرار میکردم ، تالفظ درمعنی حقیقی استعمال بشود ؛ ازوقتیکه ، برای این سفر مقدس ؛ مصمم شدم ، میگفتم : ازجوانی به پیری رسیدم     تاکنون کربلا راندیدم .

            بالاخره ؛ آرزوی دیرینه ام ،جامه عمل پوشید ؛ عصر روزچمعه، 26 مهرماه ، 1398 ، مطابق 19 صفر ؛ ازفرودگاه مشهد ؛ به مقصد ، نجف اشرف ، حرکت کردم ؛ واواِئل شب اربعین ، پس از ورود ، به فرودگاه نجف ؛ ازذوق زدگی فراوان ، تنها ، وپیاده ، بسمت حرم مقدس امیرالمومنین صلواه الله علیه ، راه افتادم ؛ نه دوری راه ، مانعم شد ، ونه تاریکی مسیربازم داشت ، ونه خطرِداعش ، ودوشمنان مسلمین ، که مخصوصا ، درایام اربعین ، ازلانه های خود ، بیرون می آیند ، به تردید م، واداشت  ، ونه کوله بارِسنگین از سرعتم کاست ؛  وباخود ،اشعارِحافظ رازمزمه میکردم :

            در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

            سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

            گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

             هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

             حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

             جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

             حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

             تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

      مشتاقانه وشتابان ، روان به کوی یاربودم ، امّا پس ازطی مسافتی، بعلت ناآشائی بامنطقه ، وبلدنبودن راه ،  سواره به سمت حرم مطهر ، ادامه مسیر دادم ؛ واولین زیارت مولارا ، باوضوئیکه درمشهدمقدس گرفته بودم ، انجام دادم ؛ ساعاتی راکه ، درحرم مولود کعبه بودم ، حالی ملکوتی داشتم ؛ ودربهت وحیرت  ، باخود میگفتم ؛ من ناقابل کجا و حرم مولا علی کجا ؛ مقام والای امیرالمؤمنین صلو اه الله علیه را ، تنها خداوند عزوجل میداند ،  وحضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله ، وبس ؛ بدین جهت سخن ازمقام شامخ آن حضرت نیست ،بلکه سخن ازکعبه عشّاق ، یعنی آستان مقدس  علوی است ؛ که چه سان ،این زرّة ناچیز ، لیاقت ورود ، به این مکان مقدس را،  بدست آورده ام ؟  ولی مقتضای بزرگی ، وکرامت آنان ، درعین بی لیاقتی ما  ، این است ؛ سروده ، یکی ازمراجع بزرگ عالم تشیّع ؛ خطاب به مولای متقیان ، چنین است  :

                  وحیدم من اگر در جرم و تقصیر                    

                  سگی بودم شدم در کوی تو پیر

                  بر آن خوانی که یک عالم نشسته                           

                  سگی هم در کنارش پا شکسته

                  تو که قاتل به خوان خود بخوانی                           

                    نپندارم که این سگ را برانی

       حالی وصف ناپذیر داشتم  ؛ میگفتم آقاجان ، خداراشکر، که به آرزوی زیارتت ،نا ئل  شدم  ؛ امامِ مهربان  ، این منِ ناقابل هستم که ، به بارگاه قدسیان واردشده ام ، ابیات پراکنده ای ازگذشته دور، که کناربقیع مظلوم ، با دوستان میخواندیم ؛ زمزمه میکردم ، وحالی خوش ، و دلی امیدوار داشتم  .

           قطعاتی ازآن سروده ها ، که درذهنم مانده است بدین شرح است :

  گدایی که "نیمه شب" در می زنه

 صاحب خونه" میاد سرمی زنه      

  نمی گه که این گدا "خوب" یا "بده"

 می گه "بیچاره است" که این وقت اومده..!!

 به کسی چه مربوطه خوب یابده

 براصاحب خانه مهمان آمده

 آخ، من کجا ، کناراین خانه

قربان لطف تو ، ای صاحب خانه

         ای کاش آن شب ، تمام روزهای عمرباقیمانده ام را ، فرامیگرفت ؛ وهرگز سحر نمی شد ؛ امّا روزگار ، با تقدیر مدبرالامور، اداره میشود ، نه با تدبیر وآرزوی   بندگان ؛  العبد یُدَبّر والله یُقدّر »  بدین جهت مؤمنِ آگاه درتمام امورجاری ؛ ضمن  تلاش وکوشش میگوید :

        « لاحول ولا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم»، یعنی نفی همه آنچه غیر خداست، ما با این ذکر،  به زبان بیان می‌کنیم که ، همه چیز در ید قدرت خداست ، و قلب ، به این نتیجه می‌رسد ، که هیچ چیز بدون اذن خداوند ،  اتفاق نمی‌افتد ؛ حتی ، هیچ برگِ درختی ،درفصل پائیز ، بدون اذن پروردگارِعالم ، ازشاخه جدانمی شود .

             

 

        ادامه دارد...

اعتکاف

            

اعتکاف      تقدیم به دانشجویان معتکف رمضان 1438

 

خوشا آنانکه الله یارشان بی

بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنانکه دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

 

            سروش آسما نی ، مؤمن موردعنایت حق را ، ناخود آگاه فرا میخواند ؛ که ای بندهِ من :

اینک ضیافتی برپاکرده ، وتعدادی اندک ازمشتاقان شایسته را دعوت نموده ، تازمانی را درخلوتگاه کبریائی ، بدرد دل بندگانم گوش فرادهم ؛ وشما نیز دراین محفل انس ، می تونید شرکت کنید ؛ وازاین خان رحمت برخوردارشوید ؛ اماباید علائق روزمره زندگی را مدتی رها کرده وهرچه غیر خداوند است ، کناربگزارید ؛ وبه قول ابوسعید :

                       

در درگه ما دوستی یک دله کن

هر چیز که غیرماست آنرا یله کن

یک صبح به اخلاص بیا بر در ما

گر کار تو بر نیامد آنگه گله کن

 

 امّا ای عزیز ، باید توجه داشت که اعتکاف همچون احرام ؛ لوازمی دارد که برای تکامل بندگان ضروری است  ؛ بدان : زمان اعتکاف نشان روشنی است برای اینکه مؤمن توجه داشته باشد ؛ هیچ قدرتی غیر ازخدا درنظام آفرینش وجودندارد ؛ وهیچ کس غیرازاو برای انسان نقشی ایفاء نمی کنند ؛ به تعبیر فلاسفه الهی لامؤثرفی الوجودالّاالله ؛ مبدا خداونداست مقصدغیرازاونیست  ؛ پس بکوش در  بین معتکفان باش ، اما تنها باخداباش ، که آنان نیز باخدا هستند ؛ ودیگرهیچ ؛ واین وظیفه مؤمن معتکف است ، درتمام زمان اعتکاف باید بدین حال بود ، و اعتکاف یعنی حضوردرمحضر حق ، که خودش برترین عبادت ، وبالاترین مرتبه عبودیّت است ؛ لذا شایسته است انسان ، همه علایق را از خود دورکرده ، وحتی اگربتواند خودرا نیز رهاکند وفقد حق را به بیند ،که این حالت همان فناء فی الله است ؛ ودرکِ آن حقیقت برای مبتدیان مشکل است ؛ امّا قابل دست یابی است ؛ به قول مرحوم سید مرتضی جزائری   :

                         رهاکن خانه صاحب خانه ای باش

                         رهاکن جسم وبادل همنشین باش

          درایام اعتکاف بکوش همراه اعمال وعبادات تفکرکنید ورابطه خویش را باپروردگارعالم محکم ومستحکم ترکنید ؛ وفراتر از اذکار واورادِ ماثوره وتلاوت قرآن مجید ؛ گاه بازبان دل با خدا صحبت کن وگاه بازبان عامیانه همچون کودکی که خودرا برای پدرومادر ش لوس می کند سخن بگو وبه تعبیرمولانا

  هیچ آدابی وترتیپی مجو  

هرچه میخواهد دل تنگت بگو

       آن چنانکه احساس کنید هیچ کس ازخداوند به شما نزدیکترنیست  ؛ واین حقیقت بصراحت درقرآن مجید آمده است ؛   

            وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نحَْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(سوره ق آیه16 )

          وما انسان را خلق كرده‏ايم و از وساوس و انديشه‏هاى نفس او كاملا آگاهيم كه ما از رگ گردن او به او نزديكتريم.

            ماکه می دانیم خد اوندی که ماراآفریده ؛ وازتمام افکارواندیشه های ماآگاه می باشد ؛ چرا بین خود وخدای خود بازبان دل سخن نگوئیم ؛ وتعارف وتکلف به کاربندیم ؛

            اعتکاف ، بریدن ازمظاهردنیا ، وپیوستن به حق تعالی است  ؛

اعتکاف ،خالی کردن قلب ازمشغولیات دنیوی وپرکردن از محبت خداوند است

اعتکاف ، زدودن زنگار آلودگیها و پلیدیها ازقلب ، وآراستن به ذکر الله است

اعتکاف ، ایجاد ارتباط با مبدا هستی ، وعهدوپیمان بستن با خداوند است  ؛ که تاآخرعمر برسرپیمان بمانیم و با او همدم وهمراه باشیم   .

فناءفی الله (آن راکه خبرشدخبرش باز نیامد)

 

 

 

         ای مرغ سحرعشق زپروانه بیا موز     

          کان سوخته راجان شدوآوازنیامد

        این مدعیان درطلبش بی خبرانند        

        کان راکه خبرشدخبرش باز نیامد

 در تبیین و توضیح معنی این شعر که عارفی حکیم و ادیبی آگاه آن را سروده است،اندیشه ها کردم،فکر قاصرم به جایی نرسید و با تعدادی از محققین به پرسش وگفت گونشستم ،به پاسخ نرسیدم؛در نهایت آنچه به نظرم رسید که شاید مراد و مقصود مرحوم سعدی نیز باشد؛ذیلا می نگارم:

 ابتدا خطاب به مرغ سحر ،که هر صبحگاه سراسیمه از خواب ناز برخاسته ، در حالی که احساس میکند همه رفته اند وآو، از قافله عقب مانده است ، ابتداءبال وپرمی گشاید که گویا می خواهد باشتاب بسوی کاروان راهیان کوی یارحرکت کند امّا هرچه دراطرافش تجسس می کند جزءخفتگان کسی را مشاهد نمی کند وبه تنهائی نیز راه به جائی نمی برد ناگذیرآواز سر داده وهمگان رابه بیداروهوشیاری فرامی خواند؛ وهرسحرگاه بسان گم گشتگانِ حیران این شیوه را تکرار می کند؛ بدِن جهت عارفِ آگاه وادیبِ شوریده حالِ توانا خطاب به مرغِ جویای حقیقت چنین می گوید : « ای مرغ سحر ...» یعنی تو ای مرغ سرگشته که طالب دلدار هستید برای وصال محبوب به جای این همه قیل وقال ، راه ورسم عاشقی را ازپروانه بیاموزکه چگونه بانقد جان برای ابد به دلدار می پیوند د .

 درمصرع دوم که می گوید:« کان سوخته راجان شدوآوازنیامد» یعنی پروانه وقتی که جسم ِ بازدارنده را رهاکرد ؛ ونَفس وجانش ازاسارت کالبد بدن نجات پیداکرد، ازعالم خاکی وازدنیای مادی،آزاد گشته وهمراه باملکوتیان به دلدار می پیوندد ،دراین هنگام خاک نشینان هیچ خبرواطلاعی ازآنان که ساکنان حرم سرعفاف ملکوت شده اند،ندارند ؛ زیرا به مقتضای مصرع : « کان راکه خبرشدخبرش بازنیامد» زیرا جسم ِپروانه به عشق ِیار درآتش وصال ِدلدارسوخت وفدا شد ؛ وروح پروانه که به روحانیان پیوست ، با این بیان معنی خبر اول « کان راکه خبرشد » چنین می شود: کسی که هدف خلقت رافهمید وخالق هستی راشناخت و ازمقام ومنزلتی که درنظام آفرنش دارد آگاه شد، یک جان که سهل است اگرهزاران جان هم می داشت فدای رسیدن به جانان می کرد لذا بی صبرانه خودرا درآتش عشق فدامی کند ؛ ومعنی خبردوم « خبرش بازنیامد » بدین گونه خواهد بود که : وقتی پروانه ازعالم اجسام ومادیات آزادشد وبه ملکوت پیوست ، دیگرتنزل مقام پیدا نخواهد کرد تا به زمین برگردد ومابتوانیم اطلاعی ازاوبگیریم ؛ بلکه آن سالک به مقام ِشامخ فناء فی الله رسید ، وازخود خودیّتی ندارد تا خبری ازآن بما برسد ، گواین که تشبیه مادیّات به مجردات شایسته نیست ؛ وبدِن علّت اهل فصاحت وبلاغت گفته اند، تشبیه ازیک جهت مقرِب وازصدجهت مبعِّد است ؛ ولی برای تقریب به ذهن می توانیم بگوئیم که سالک همچون قطره ای است که به دریا رسیده است ،وپس ازوصل غیراز دریا چیزی نیست ؛ لذ ا شنیدم فرزندی از پدر عارفش درخواست می کند که مرشیدی را به من معرفی کنید تا به مقامات معنوی رهنمودم کند ؛ پدر درجواب می گوید ، آن را که خبرشد خبرش باز نیامد یعنی هرکس را شما می بینید یقین بدانید که او هم مثل من خبراز چیزی ندارد ؛ چون آن را که خبرشد ؛ او خود نیست وناپدید شد وبه فناء فی الله پیوست .

            نکته مهّم : مراد از مرغ سحر « ای مرغ سحر » که مخاطب قرارگرفته ،انسان است ؛ آنهم انسانی که درجستجوی کمال است، وراه را نمی داند، وراهبر را نمی شناسد، زیرا هدف اصلی خلقت ، انسان ، ومقصد نظام آفرینش تکامل بشر است ؛ووجه تشابه انسان به مرغ ، سبکبال بودن وقابلیت پروازبودنِ انسان است ؛ این تشبیه درغزل منتسبِ به مولانا ، نیز آمده است :

    مرغ باغِ  ملکوتم ، نیم ازعالم خاک     

    چند روزی قفسی ساخته اندربدنم

   ای خوش آن روز که پروازکنم تابردوست 

   به هوای سرکویش پروبالی بزن

             عارفان ِسالک وعالمان ِعامل وشهیدان ِآگاه،با الهام ازاین شیوه عشق بازیِ پروانه ؛ درمسیرالی الله حرکت می کنند وبرای تحصیل رضای خداوند ورسیدن به وصال محبوب همه مشکلات وسختی هارا باجان ودل مشتا قانه قبول می کنند وهیچ ترس وتردیدی به خود راه نمی دهند ؛  ودرنهایت به مقصد می رسند؛ که آیه شریفه/ 30 ازسوره  فصلت   همین واقعیت را تبیین می کند ،

            إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ          

 آنان كه گفتند: محققا پروردگار ما خداى يكتاست و بر اين ايمان پايدار ماندند فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند (و مژده دهند) كه ديگر هيچ ترسى (از وقايع آينده) و حزن و اندوهى (از گذشته خود) نداشته باشيد و شما را به همان بهشتى كه (انبيا) وعده دادند بشارت باد.  .

نکته دوم درمصرعِ دوم غزل است که « کان سوخته راجان شدوآوازنیامد » اوّل باید دل وسینه را ازهر کدورت شستشوداد ؛ وانگه با پاکدامنی واطاعت وعبادت خداوند ،درون را بانور الهی جلا داد ه؛ واز مرحله ایمان وعلم به این که «لامؤثر فی الوجود الاّالله » بالاتر رفته و به جائی برسیم ، که نه تنها غیرازخدا هیچ نبینم که حتی خودراهم نبینم؛ مرحوم مولانا مراحلی ازاین سیرعرفانی را چنین سروده اند :

 حـيلت رهـــا کـن عـاشـقـا ديـوانـه شـو ديـوانـه شـو


و انــدر دل آتـــش درآ  پـروانـه شـو پـروانـه شـو


هـم خـويش را بـيگانه کـن هم خـانـه را ويـرانه کـن


وآنگه بـيا بـا عـاشـقـان هم خـانـه شـو هم خـانـه شـو


رو سـينه را چون سـينه ها هـفت آب شـو از کينه هـا


وآنگه شـــراب عــشـق را پــيمانـه شـو پــيمانـه شـو


بــايـد که جـمله جـــان شـوی تا لايـق جــانـان شـوی


گر سـوی مـستان میروی مـستانـه شـو مـستانـه شـو

لازم به ذکراست که دراین ابیات مرحله نهائی سیرالی الله وفنای کامل که مخصوص انبیاء وکمل ازاولیاء الله می باشد مقصود نیست بلکه مراحل مقدماتی سیر ازقبیل ترک رزائل وتصفیه باطن و...مراداست .

درنهایت بامطلبی عمیق از آستاد فرزانه ،حضرت علامه ،آیه الله جوادی آملی حفظه الله تحلیل ناقصم را کامل می کنم ؛ وذ یلاً توجه عزیزان را به قطعه ای ازکتاب ارزشمند مراحل اخلاق درقرآن ؛ جلب می کنم :

            

در مرحله شهود، سفر، پايان پذير نيست. چون عارف در اسماي الهي سير مي‏كند و اين مسافت، نامحدوداست. سير «از خلق به حق» محدود است؛ چون پايانش حق است؛ سير «از حق به خلق» نيز محدود است؛ چون پايانش خلق است، ولي سير در حق يعني سير «از حق به سوي حق و در حق»، نامحدود است. چون سير در اسماي الهي است و اسماء و كمالات الهي بي نهايت است، از اين رو مرحله شهود ذات و اسماء و صفات خداوند، پايان پذير نيست.

«وحدت» گرچه بالاتر از مرحله توحيد است، ليكن هنوز بوي كثرت مي‏دهد؛ زيرا سالك در بين اشياي كثير فقط يكي را مي‏نگرد و چنين مي‏بيند كه ديگران فاني هستند و آنگاه حكم به هلاك «ما سوي الله» و بقاي «وجه الله» مي‏كند؛ يعني مطابق آيه: (كلّ شي‏ء هالك إلاّ وجهه)[ سوره قصص، آيه 88] و آيه: (كلّ من عليها فان  ويبقي وجه ربك ذوالجلال والإكرام)[ ـ سوره الرّحمن، آيات 26 ـ 27]، او درك و شهودي دارد. اين نفي ما سِوا «موهِم» كثرت است؛ چون نفي ما سِوا و اثبات «الله» نشانه دو چيز است. از اين رو اگر سالك به مقام وحدت هم برسد، باز زمينه ظهور كثرت در او هست و حتي خود جمله «لا إله إلاّ هو» نشانه كثرت است؛ زيرا محتواي آن نفي ما سِوا، و اعتقاد و اقرار به وحدانيت حق است و بر اين اساس مرحله وحدت نيز براي سالك عارف پايان راه نيست و پس از آن مقام فنا قرار دارد.

 مقام فنا

پس از پيمودن مراحل پيشين، سالك به مقام «فناي في الله» مي‏رسد. در مقام فنا كه «دارالقرار» و مقصد سير و سلوك سائران و عارفان است، سالك نه تنها غير و «ما سوي الله» را نفي مي‏كند بلكه اصلاً آنها و حتي خود را نمي‏بيند تا آن را نفي كند؛ زيرا اثبات «ثابت» و نفي «منفي»، دو چيز است و اين تعدد و كثرت با وحدت شهودِ راستين، سازگار نيست. وقتي سالك به مقام فنا بار يابد، فاني در شهودِ ذات اقدس خداوند است و بس و نه تنها خود را نمي‏بيند، بلكه توحيد و فناي خود را هم نمي‏بيند و فقط «الله» و هويت مطلقه الهي را بدون اكتناه، مي‏بيند و مي‏گويد: «لا هو الاّ هو» كه هر كدام از اذكار معهود و معروف، نشانه مرتبه‌اي از مراتب سالكان كوي توحيد است. وقتي كلام به مقام فنا برسد، پايان مي‏پذيرد. چون در آن مقام، مجالي براي كلام نيست و تمام شدني هم نيست.

البته ممكن است حالت «صحو بعد از محو»، نصيب سالك شود و او بعد از رسيدن به آن مقام با ديد وحدت، دوباره به كثرت برگردد، و گرنه همه كارهايش به صورت «ملكه» از او صادر مي‏شود؛ بدون اين كه خودش توجهي داشته باشد. مانند آنچه در باره ملائكه «مُهَيَّم» گفته مي شود: فرشتگان مُهَيَّم، ملائكه مخصوصي هستند كه غرق در هَيَمان الهي بوده، حيرت‏زده‌اند و اصلاً نمي‏دانند كه غير از خدا چيزي در جهان خلق شده است و برخي روايات نيز تا حدودي اين مطلب را تأييد مي‏كند. حيرت فرشتگان مهيَّم، حيرتي ممدوح است، نه مذموم؛ زيرا از نوع حيرت «واصلانِ به مقصدرسيده» است، نه از سنخ حيرت «گم‏شدگان راه ناپيموده».

گرچه ظاهر قرآن كريم اين است كه همه فرشتگان در برابر آدم (عليه السلام) سجده كردند: (فسجد الملائكة كلّهم أجمعون)[ سوره حجر، آيه 30]؛ زيرا جريان سجود فرشتگان با جمع «محلّي به الف و لام» و دو كلمه تأكيد ياد شده است، ولي بعضي از نقلها ملائكة مُهَيَّم را استثنا كرده است. البته اين مقام، اختصاصي به ملائكه مُهَيَّم ندارد، بلكه انسان كامل نيز مي‏تواند به اين مقام بار يابد. بنابراين ،آيه كريمه: (إن الذين عند ربّهم لا يستكبرون عن عبادته)[ سوره اعراف، آيه 206]، هم شامل ملائكه مُهَيَّم و هم شامل گروهي از سالكان ناب، يعني انبيا و اولياي الهي مي‏شود؛ آنها نه تنها به جهان توجّهي ندارند، بلكه حتي به خود، توحيد و معرفت خود هم هيچ توجهي ندارند و تنها «معروف» را مي‏بينند؛ يعني، عارف و عرفان را نمي‏نگرند؛ زيرا هر گونه شهودِ غير خدا با وحدت شهود و با هَيَمان صرف و حيرت محض مناسب نيست.

  [کتاب مراحل اخلاق در قرآن ؛ آیه الله جوادی آملی-  صفحه 402 تا صفحه 404]

 

 

بهار

بهار با گل و بلبل خوش است،
با نغمه آزادی و سروش آسمانی زیباست،
با مهر و محبت صفا دارد،
با عشق و ایمان و عرفان بر دل می نشیند،
و با عدل و مساوات و برادری زندگی را شیرین می کند،
با آوای دلنشین پرندگان که هرچندی از شاخساری سرود آزادی سر می دهند و همراه با نسیم روحبخش سحرگاهی روح انسان را تا ملکوت بالا می برند,روح نواز است،
بهار با بلبل در قفس و کینه توزی و کدورت نباشد بهتر است،
بهار باید شکوفه های رنگارنگ محیط را عطرآگین کند،
و بهار با دل های کینه توز و چهره های عبوس و چشمان غضبناک هرگز مباد ،
نوروز با دل هایی پاک و بی آلایش همنواست ،
 مثل نم نم باران خوش قدم و گواراست ،
مثل آب روان زلال و شفاف بوده و همچون شبنم لطیف و خوش منظر است ،
از دل بر می خیزد و بر دل می نشیند و همدل و همنواست ،
و بدین سان سال نو بر همه ی بهاریان مبارک ...

لؤلؤ و مرجان

                                                 لؤلؤ و مرجان

            شبی ازشبهای ماه مبارک رمضان گذرم افتاد به محفلی ؛ که درآن  محفل یک رباعی خوانده شد ؛ که به نظرم زیبا رسید وفکرم را مشغول کرد ، خواستم رباعی راثبت کنم قلم همراه نداشتم ؛ فردای آن روز اندکی درمنابع شعری گشتم ولی پیدا نکردم نا گزیر رباعی را به شکل ذیل سامان دادم  :

       شنیدستم که مرجان می فروشی      

       نه بادرهم که باجان می فروشی

        اگرمرجان لب لعل تو باشد           

       به جان من که ارزان می فروشید

 

            عالم ادب وعرفان ، عالم مهرومحبت ومحیطِ عشق واحساس است ؛ دوست داشتن ومهرورزیدن درهدف آفرینش ریشه دارد ؛ بدین جهت هرنظم ونثری که از دلدادگی انسان حکایت می کند ، جذاب ودلنوازاست ؛ وهر تشبیه واستعاره ای که ازپس پرده عفت وپاکدامنیِ کلام ، تعریف وتوصیف معشوق می کند ، آنچنان بردل عاشق می نشیند ، که اورا گاه به جنون ورهاکردن خانمان می کشا ند، و حتی عواطف همه انسان های عاقل و هشیار را برانگیخته و آنان را دگرگون می کند و این خاصیت آدمی نیز ازاصل سرشت و ذات پررمز و راز، این موجود ناشناخته سرچشمه می گیرد .

            اکنون مرجانی که با جان معامله می کنند ، و خریداری که آن را از جانش برتر میداند مسلم نه ،لبِ لعل یک معشوق معمولی است ، و نه ، مرجانِ جان فزای دلدارِ مجازی ؛ بلکه کلام گهرباری است که ازناحیه معشوق حقیقی صادرمی شود ؛ وآن کالا بالاتر ازهرجانی است ؛ وشاید عهد نامه بین خداوند ومجاهد فی سبیل الله است که برمبنی آن ،جان و مال مؤمن بابهشت جاودان معاوضه می شود ؛ و کلام گوهر افشان قرآن  مجید درآیه 111 سوره  توبه متضمن این حقیقت است ؛ واینک متن آیه شریفه را باترجمه تحت اللفظی  ملاحظه فرمائید :

            . إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ‏ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ

في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ

أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ (111)

 حقّا كه خداوند از مؤمنان جان‏ها و مال‏هايشان را خريدارى كرده به بهاى آنكه بهشت از آن آنها باشد؛ (و كيفيّت تسليم متاع اين است كه آنها) در راه خدا مى‏جنگند پس مى‏كشند و كشته مى‏شوند (و از اموال خود در راه خدا انفاق مى‏كنند، اين معامله) وعده حقّى بر عهده اوست (گذشته در علم ازلى، نگاشته در لوح محفوظ و نوشته شده) در تورات و انجيل و قرآن (به عنوان سند معامله)، و چه كسى وفادارتر به عهد خود از خداست؟ پس شادمان باشيد به اين داد و ستدى كه انجام داده‏ايد، و اين است كاميابى بزرگ.

             قابل توجه می باشد که ،خداوند متعال اين وعده را در قالب تمثيل بيان نموده و آن را به خريد و فروش تشبيه كرده است ، يعنى خود را خريدار ، و مؤمنين را فروشنده،و جان و مال را كالاى مورد معامله ، و بهشت را قيمت و بهاء ، و تورات و انجيل و قرآن را سند آن خوانده است، و چه تمثيل لطيفى بكار برده است، و در آخر مؤمنين را به اين معامله بشارت داده و به رستگارى عظيمى تهنيت گفته است.

           در سوره الرحمن آیات شریفه 19 تا 22 دربیان نعمت های خداوندی از دریا و فوائد متعددآن ،یاد می کند واز لؤلؤ ومرجان به عنوان دونعمت درون دریا نام برده و می فرماید :

          مرجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ(19)

          بَيْنهَُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ(20)

          فَبِأَىّ‏ِ ءَالَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ(21)

          يخَْرُجُ مِنهُْمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ(22)

             دو درياى مختلف (شور و شيرين، گرم و سرد) را در كنار هم قرار داد، در حالى كه با هم تماس دارند؛ (19)

            در ميان آن دو برزخى است كه يكى بر ديگرى غلبه نمیكند (و به هم نمی ‏آميزند)! (20)

پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار میكنيد؟! (21)

از آن دو، لؤلؤ و مرجان خارج مى‏شود. (22)

           ظاهر این آیات دربیان شمارش نعم خداونداست ، ولی باطن وتفسیر حقیقی قرآن راباید از اراسخون در علم بدست بیاوریم ؛ یعنی  رسول الله واهل بیت مطهرش ؛ بدین جهت به چند حدیث ازاحادیث تفسیری توجه فرمائید :

                  تفسير علی بن ابراهیم قمي    ج‏2  صفحه344    

           حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ عَنْ يَحْيَى بْنِ سَعِيدٍ الْقَطَّانِ [الْعَطَّارِ] قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ

اللَّهِ ع يَقُولُ: فِي قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏ «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ» قَالَ عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ بَحْرَانِ عَمِيقَانِ لَا يَبْغِي أَحَدُهُمَا عَلَى صَاحِبِهِ‏ «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ» قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ع.

 

                         مجمع البيان فى تفسير القرآن    ج‏9    305    

          و قد روي عن سلمان الفارسي و سعيد بن جبير و سفيان الثوري ؛ أن البحرين علي و فاطمة ع ؛ بينهما برزخ محمد ص  ؛ يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان الحسن و الحسين (ع) .

                      الدر المنثور فى تفسير المأثور    ج‏6    142    

          و أخرج ابن مردويه عن ابن عباس‏ في قوله‏ مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ‏ قال علي و فاطمة بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ‏ قال النبي صلى الله عليه و سلم‏ يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ‏ قال الحسن‏ و الحسين‏.

          مرحوم فیض کاشانی ، نیز که درحکمت وعرفان وتفسیروحدیث وفقه واصول ، جزء اکابر علماء امامیه هستند ؛ بانقل قول از  تفسیر علی بن ابراهیم قمی و مجمع البیان طبرسی برتفسیر آیات فوق به خمسه طیبه مهرتایید گذاشته اند ؛(تفسیر صافی ج 5 صفحه 10 ).

            مرحوم آلوسی درتفسیر ارزشمند روح المعانی (ج‏14    106) ضمن نقل این مطلب که مراد ازاین آیات همانا آن پنج بزرگوار هستند  وتصریح می کند به عبارت زیبای ذیل :

           و كل من عليّ و فاطمة رضي اللّه تعالى عنهما عندي أعظم من البحر المحيط علما و فضلا، و كذا كل من الحسنين رضي اللّه تعالى عنهما أبهى و أبهج من اللؤلؤ و المرجان بمراتب.

           و سپس اضافه می کند امّااین ؛ تفسیر نیست بلکه تحویل است ازنوع تحویل متصوفه .

            لازم است بدانیم که بیان مصادیق متعدد دراین گونه آیات ،عین تفسیر است و توجه داریم که انواع تشبیه واستعاره و... ازاقسام فصاحت وبلاغت بوده وموجب زیبائی کلام می باشد ؛ وتمثیل وتشبیه واستعاره مخصوصا درکلام حکیم باهدف و عنایت خاص بوده و باید بیشتر مورد توجه قرارگیرد.

             بهرحال بنا براین که مراد ازلؤلؤ ومرجان ، درآیه شریفه وجود نازنین امام حسن و امام حسین علیم السلام باشند ؛ و یا در اشعار که همچون رباعی فوق کلام و یا لبان دلدار را به لؤلؤ و مرجان تشبیه می کنند ؛ یاسرخی لب لعل و یا زیبائی فوق العاده چهره دلدار است  و یا این که وجه شبه ، ارزش بالا وگران قیمت بودن مرجان باشد ؛ ونیز می شود گفت : همچنان که لؤلؤ و مرجان ؛ با زحمت زیاد و رنج فراوان از عمق دریا استخراج می شود دلدار هم راحت و مفت بدست نمی آید که از قدر و منزلت آن غافل شویم و راحت ازدست بدهیم ؛ بهرحال تشبیه معشوق به درّ و گوهر در ادبیات فصیح و فرهنگ بلیغ امری مسلم و روشن است ؛  مناسب است لؤلؤ و مرجان را از نظر لغوی بیشتر بشناسیم ؛ درباره لؤلؤ که گویا مروارید است درلغت زیاد تحقیق ندیدم امّا درباره مرجان بیشتر  تتبع شده .

            گفته اند : مرجان سنگ سرخ رنگی است به صورتی شاخه شاخه که این جوهر سرخ رنگ در آب دریای شور مثل نبات می روید چون از آب بیرون می آرند سنگ می گردد ؛ درلغت نامه دهخدا چنین آمده است :

             مسموع است که مرجان به معنی جوهر سرخ رنگ است در آب دریای شور مثل نبات می روید چون از آب بیرون می آرند سنگ می گردد و گاهی مثل چوب کرم خورده می شود. (غیاث اللغات ). نوعی از شبه سرخ و آن شاخ درخت دریائی است . (منتهی الارب ). شیئی است آهکی که حیوان دریائی آن را همچون حفیظی و حرزی از برای جسم خود می سازد و مرجان در زیر آب موجود میباشد و چون صخره بر بالای یکدیگر قرار دارد و بسیار اوقات تل های مرجانی سبب شکستن کشتی میگردند. به رنگهای مختلف و جور به جور یافت می شود سفید یا قرمز بعضی دارای شاخ و برگند. (از قاموس کتاب مقدس ). بیرونی در کتاب احجار نفیسه گوید: حجر شجری ریشه اش را مرجان و شاخه ها را بسد گویند. (لکلرک ، کتاب چهارم ص481 ص 11).

نباتی دریائی است بین نبات و حجر،و گفته اند آن حجر بحری است . (از بحرالجواهر). سنگ سرخ رنگی است به صورتی شاخه شاخه ، و معدن آن در موضعی از بحر قلزم است در ساحل افریقیه معروف به مرسی الخزر، در کف دریا چون گیاهی می روید. (از صبح الاعشی ). مرجان جانوری است دریازی از رده مرجانها که دارای پایه ٔ آهکی است و در دریای گرم می زید و دارای انواع و گونه های بسیار است . قورال . قرالیون . پایه ٔ آهکی مرجان قرمز که جزو احجار کریمه است و در جواهرسازی مورد استعمال دارد.

 

عشق ِممنوع هم خوب است

 

                          «جان بی جمال جانان میل جهان ندارد»

             مراد از جان ، نفس ناطقه و قوه عاقله انسان است ، که اُس و اساس انسانیّت است ؛ و مقصود از جمال ، همه صفات و کمالاتِ زیبای آن ذات یگانه است ؛ و هدف از جانان خالق و جان بخش همه هستی از جمله ، خالقِ عقل و انسانیّت و جان های عاشق و مملوّ از احساس و محبّت است ؛ درنتیجه معنی مصرع اول چنین می شود : انسان عاقل بدون عشق و علاقة به معشوق و توصیف و تعریف از صفات جمال و کمال آن یگانه انگیزه و هدفی برای ادامه زندگی ندارد ؛ زیرا هدف زندگی رشد و تکامل انسان است ، و آنهم تنها در سایه تقرّبِ به خداوند متعال حاصل می شود، و تقرّب هم از طریق شناخت صفات و عظمت معشوق حقیقی امکان پذیراست ؛ بدین جهت زندگیِ منهای محبت جانان ،شایسته مقام انسانیّت نیست .

                                 «هرکس که این ندارد ، حقا که آن ندارد»

              معنی مصرع (دوّم )این است هرکس (هرانسانی ) که ،از عشق به جمال حق و مهر جانان محروم است ؛ درحقیقت از عقل و انسانیّت بهره ای ندارد ؛   اساساً اگر انسان احساس و عشق و عاطفه نداشته باشد و سینه اش ازمهر و محبت خالی باشد ،نه تنها در ردیف حیوانات و نباتات نیست که هم پائین تر از جمادات همچون سنگ و در و دیوار خواهدبود ؛ زیرا حیوانات نیز احساس و عاطفه دارند ؛ چون وقتی حیوانی را نوازش می کنید ، او نیز با مالیدن سروصورتش به دست و پای شما ؛ اظهارعلاقه کرده و به محبتتان جواب می دهد؛ و در مورد نباتات هم گفته شده ؛ به صورت نامرئی در مقابل رفتار انسان ،عکس العمل نشان می دهند ؛  آن گاه انسان که از روح خداوند برخوردار است و دارای عقل وشعور و اندیشه است ،چگونه گاهی آن چنان از احساس و عاطفه تهی می شود ،که حتی در برابر نعم بی حدوحساب خالق تمام هستی ،کوچکترین توجهی نمی کند ، لذا چنین به ظاهر انسانی از جماد هم کمتر است ، که در جماد احساس به این معنی نهادینه نشده .

           اندیشمندانی که اهل ذوق عرفانی و ادب دینی هستند ؛ برآنند که : اگر انسان عشق به غیر خدا هم داشته باشد ( حتی عشق به بت ) بهتر از بی عشقی و بی عاطفه بودن است ؛ زیرا عشق مجازی و یا عشق ممنوع هردو نشانه احساس وعطوفت می باشند ؛ که بسا به عشق حقیقی و محبت به خداوند تبدیل می شوند .

           این حقیقت درقصه بسیار زیبای یوسف وزلیخا که به تعبیر قرآن مجید احسن القصص می باشد آمده است        

          سوره  يوسف :آیه 3 «  نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلينَ » ما با وحى اين قرآن به تو، بهترين قصه را با بهترين شيوه داستان‏سرايى بر تو مى‏خوانيم و حقيقت اين است كه تو پيش از اين از بى‏خبران (از اين داستان) بودید ؛ زیرا حضرت زلیخا بدام دوعشق مُحرّم ومَمنوع افتاد که یکی عشق به بت ؛ ودیگری عشق به جوان نامحرم ، باداشتن همسر، بود ؛ ودرنهایت آن عشق ها به عشق پاک ومقدس خدائی مبدل شد وزلیخاه به مقام والای ممتازی نائل شد که قرآن عظیم ؛ آن داستان را به عنوان درس وسرمشق برای نسلها نقل می کند.

                با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

      یا  من خبر ندارم ؛ یا  او نشان ندارد .

                ظاهر این بیت درباره ذات اقدس خداوند است ؛ بدِن معنی که گرچه تمام هستی ، اززمین وزمان آسمان وماه وخورشید وفلک همه وهمه ؛ مظاهر ونشانه های خالق یگانه می باشند ، امّا ، تمام جهان هستی تجیّات اسماءوصفات خداوند هستند ، وهیچ کس را به مقام ذات راه نیست ؛ که ذات مقدس حق ازدرک وفهم بشر برتروبالاتر است ، حتی انبیاء واولیاء نیزبه آن مقام رفیع راه ندارند ؛ آنگاه که خداوند انسان را به عنوان خلیفه وجانشین خود ، درزمین برگزید ؛ ودربیان علت برتری انسان ، اعلام فرمود که ،من به آدم همه اسماء راتعلیم دادم ؛ ونگفت  ذات خودم را به آدم معّرفی کردم زیرا ذات برترازتعلیم وتعریف است ، گو این که معرِّف ذات مقدس خداوند است ، امّا مُتعلم ومخاطب توان درک آن ذات یگانه را ندارد ، بلی اشرف مخلوقات وشاگردمستقیم علام الغیوب که انسان کامل است وهمه اسماء را ازمحضر رب العالمین آموخته است ؛ توان درک کنه ذات هیچ موجودی راندارد ؛ چون بشرهرچه میداند ومی فهمد ومی گوید درمحدوده صفات وخواص واسماء اشیاء می باشد وازکنه هیچ موجودی کوچکترین اطلاعی ندارد ؛ تاچه رسد به ذات مقدس ربّ العرش العظیم .

       « با هیچ کس نشانی...» فرق بین باهیچ کس وازهیچ کس این است که باهیچ کس یعنی همراه آفرینش هیچ کس ، ازذات  آفریدگار نشانی ندیدم ،واین کلمه «با »ظهور در مخلوق دارد ؛ درحالی که کلمه« از» ظهور در دلستان دیگری دارد ؛لذا تعبیر ، با هیچ کس نشانی ؛ می رساند که حافظ می خواهد بگوید : ازذات پاک خداوند با هیچ مخلوقی نشانی ندیدم ؛ واین که نشانی ندیدم ؛ یا به این جهت است که اونشان دارد ولی من آگاهی ندارم ؛ ویابه این جهت است که آن ذات بی بدیل اصلا هیچ گونه نشانی ندارد ؛ وذات درغیب الغیوب است وهمیشه وازهمه کس مستور ؛ واین که حافظِ حکیم وعارف باتردید سروده اند « یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد» بدن جهت است که ، هنوز برای کُمّل حکماء وعرفا روشن نشده که آیا انبیاء واولیاء وانسانهای کامل به ذات اقدس اله دست رسی دارند ؛ ویا درجنه اللقاء به آن ذات پاک واصل می شوند ،ویا این که ذات مقدس خداوند مستور ونهان است ؛وهرگز هیچ ملک مقرب ونبیّ مرسل (نه دردنیا ونه درآخرت ) به ذات غیب الغیوب راه ندارند ؛ امّا ظاهر بعضی آیات وروایات مثل کلام منسوب به امیرالمؤ منین  علیه السلام ماعرفناک حق معرفتک دلالت بردست رسی  به ذات را دارند ؛ وگاه استدلال بعضی از اکابرفلاسفه الهی بر این که اگرانسان درپی رسیدن به ذات حق  نباشد ازحرکت باز مانده وسبب رکود می شود ؛ اگر این استدلال تمام باشد ، درآخرت چون حرکت نیست ،پس انسان باید  به ذات خدارسیده باشد ،بهرحال این مباحث عمیق تر ومشکل تر از آنست که ،بانوشتن قابل تفهیم باشد ، بدِن جهت ما نیز می گزاریم ومی گذریم  . 

   احساس وعشق وعاطفه ،ازصفات برجسته وممتاز انسان است ؛ وانسانی که از مهرومحبت محروم است ؛ درحقیقت ازروح وجان محروم است ؛ چنین افرادی ازحواس خدادی استفاده نمی کنند ؛ ودرمنظر قرآن مجیداز چهارپایان پست تروپائین تر هستند ؛ آیة  179 سوره اعرف را بادقت  کامل بنگرید :

         وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الجِْنّ‏ِ وَ الْانسِ لهَُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بهَِا وَ لهَُمْ أَعْينُ‏ٌ لَّا يُبْصِرُونَ بهَِا وَ لهَُمْ ءَاذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بهَِا أُوْلَئكَ كاَلْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئكَ هُمُ الْغَافِلُونَ

        براى جهنم بسيارى از جن و انس را بيافريديم. ايشان را دلهايى است كه بدان نمى‏فهمند و چشمهايى است كه بدان نمى‏بينند و گوشهايى است كه بدان نمى‏شنوند. اينان همانند چارپايانند حتى گمراه‏تر از آنهايند. اينان خود غافلانند .

       از این آیة شریفه استفاده می شود انسانی که برای فهم ودرک حقائق ازقلبش بهره برداری نکند ؛ وچشمان خودرا بردیدن واقعیّت ها ببندد ؛ وبا کوشهای خود ،سخن حق رانشنود ، نه تنها درردیف بهائم است که ازآنها بست تراست ؛ این که انسان حواس داشته باشد و آنها را به کار نبندد، درنهایت غفلت باقی می مانند ؛ وچنین افرادی که خود را به نفهمی می زنند ،و با ندیدن و نشنیدن برلجاجت وعداوت با حقیقت ،پافشاری می کنند ؛ اینان راه هدایت ونجات را عمداً برخویشتن بسته اند وامکان بازگشتن به سعادت را ازدست داده اند ؛ لذا متأسفانه سرانجامی جزء جهنم ندارند .

         آیه 18 سوره بقره « صُمُّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ ؛ آنها كر و گنگ و كورند و (از ضلالت خود) بر نمى‏گردند » این واقعیت تأسف بار، را  بیان  می کند .

         بافکروتأمل درآیات شریفه قرآن ؛ وتتبع وتحقیق در احادیث وادعیه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین ؛ روشن می شود که ،اگرانسان ،احساس مسئولیت و روحیه مهرومحبت را درخود تقویت کند ؛ ودربرابر فکرو اندیشة دیگران  بی تفاوت نباشد ؛ونظرات وا فکارِ مختلف را بامیزانِ  عقل وقرآن واحادیث معتبر،به سنجد ، اگر موافق آن ها بود قبول کند ؛  وبدِن راه وروش برود درنهایت به دلدار، یعنی سعادت دنیا واخرت می پیوندد .

           همه پیمبران واولیاء ،واکثریّت قریب به اتفاق علماء ودانشمندان ،و وحکماء وعرفاء ،و ادبیاء وشعراء ،دارایِ  روحیّه ای بالطافت ، و سینه ای بی کینه وبا محبّت ، وقلبی مملوّ ازعشق وعطوفت ،بودند و درسخنان آنان این حقیقت موج می زند ؛ به یک نمونه ازشاعرِشوریده مرحوم وحشی بافقی توجه کنید :

                الهی سینه ای ده آتش  افروز

                       درآن سینه دلی وان دل همه سوز

                           هرآن دل راکه سوزی نیست دل نیست

                              دلِ  بی سوز  غیر  از  آب و گـل  نیـسـت

 

عفو عمومی خداوند وبخشش همه گناهان


         

           قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ‏ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ .   (سوره الزمر39 آیه 53)

          بگو: اى بندگان من كه با خويش گزافكارى كرده‏ ايد! از بخشايش خداوند نااميد نباشيد كه خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد؛ بى‏گمان اوست كه آمرزنده بخشاينده است.

         خداوند مهربان؛ در اين آيه شریفه به رسول خدا (ص) دستور مى‏دهد، تا مردم را از طرف خداوند و با لفظ" يا عبادى- اى بندگان من" صدا بزند. ودر اين تعبيربا نهایت لطف ومحبت همه انسان هارا مال خود وبنده خویش دانسته ، واعلام می کند که ،هرگز ازرحمت من نا امید نشوید ، زیرا همگان را می بخشم ؛ پروردگار عالم با کلمه «عبادی» يادآورى می كند كه شما عبد من ومن مولاى شما هستم و حق مولى بر عبدش اين است كه او را عبادت كند و اوامرش را اطاعت كند،واقتضاء مقام مولى کریم هم این است که بندگانش را ببخشد اگر چه نافرمان باشند ؛ با اضافه کردن كلمه" عباد" به" يا" ى متكلم بندگان را نوازش کرده وآنان را به عبادت ترغیب وبه رحمت ومغفرت حق مطمئن می کند؛ ونیز یادآوری می کند که گرچه کفاروگنه کاران ،به بیراهه رفته واز دوشمن من پیروی کرده اند ؛ الفت بین من وخودرا نادیده گرفته اند، ولی رابطه تکوینی که قطع نمیشود ؛ و نسبت بین خالق ومخلوق یک واقعیت ناگسستنی است ؛ لذا کفار وعصیان گران را بندگان خود وعبادی نامیده وبه آنان اطمینان داده که همگان از غفران ورحمت من برخوردار بوده ومن گناهان همه تان را می بخشم زیرا من هم بخشاینده وهم رحیم هستم که الطاف وعنایات من شامل همه خواهد شد؛ که عفووبخشش فراوان مقتضای غفوراست ولطف ؛ ومرحمت لازمه رحیم است .

             الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ"- كلمه" أسرفوا" جمع غايب ماضى از مصدر" اسراف" است و- به طورى كه راغب‏ درمفردات در، ماده" سرف".گفته-" اسراف" به معناى تجاوز از حد در هر عملى است كه كسى انجام دهد، هر چند كه در خصوص خرج كردن مال مشهورتر است، و گويى در آيه مورد بحث ، متضمن معناى جنايت و يا معنايى قريب به آن نيز هست، چون با كلمه" على" متعدى شده.

و اسراف بر نفس و ظلم برخویشتن به جنايت كردن و به ارتكاب گناه اطلاق می شود ؛  چه شرك باشد و چه گناهان كبيره ،و چه گناهان صغيره ؛ چون سياق ، اين عموميت را ، افاده مى‏كند.

           جمعى از مفسرين‏ ) ازجمله روح المعانى، ج 24، ص 13 ) گفته‏ اند: مراد از" عباد" مؤمنانند، چون كه در قرآن استعمال" عبادى" كه به" يا" ى متكلم اضافه شده در مؤمنين غلبه دارد. پس معناى آيه چنين مى‏شود:

بگو اى مؤمنينى كه مرتكب گناه شده‏ايد ؛ ازبخشش من نا امید نشوید و......

         وليكن اين حرف صحيح نيست، براى اينكه ، اولاً : مؤمن هرگز ازرحمت خدا نا امید نمی شود ، که ناامیدی ازرحمت خداوند ،جزءگناهان کبیره است ؛ وثانیاً: آيات قبل ازاین آیه وآیات بعد آن تا هفت آيه ،همه در يك سياق و متصل به يكديگرند، و همه در مقام دعوتند، و ما مى‏بينيم كه در ضمن اين آيات مى‏فرمايد:" بَلى‏ قَدْ جاءَتْكَ آياتِي فَكَذَّبْتَ بِها وَ اسْتَكْبَرْتَ‏- آرى آيات من به سوى تو اى مشرك آمد، ولى تو آن را تكذيب كردى و استكبار ورزيدى" و اين خود مثل تصريح است به اينكه كلمه" عبادى" در اول آيات، شامل مشركين هم مى‏شود. 

             

 واگر مى‏بينيم كه لفظ" عبادى" بيشتر از ده مورد به معناى مؤمنان آمده، همه اين موارد قرائنی در خود كلام همراه دارد كه نمى‏شود با بودن آن قرائن لفظ مزبور را اعم از مؤمن و مشرك گرفت، ولى چنان هم نيست كه هر جايى بدون قرينه و مطلق استعمال شد، باز منصرف به مؤمنين باشد، هم چنان كه مى‏بينيم در كلام خدا هر جا مطلق ذكر شده، اعم از مؤمن و مشرك اراده شده است.

   وخلاصه مطلب : شمول لفظ" يا عبادى" در آيه شريفه در مورد مشركين، جاى هيچ ترديد نيست، بلكه مى‏توان گفت اين نظريه كه كلمه" يا عبادى" در آيه مورد بحث به خاطرسياقى كه دارد مختص به مشركين باشد قابل قبول‏تر است از اينكه بگوييم مختص به مؤمنين است، هم چنان كه ‏(درتفسیر روض الجنان  جلد‏16    صفحه 336    و الدر المنثور ‏جلد 5 صفحه 330  )  از ابن عباس نقل کرده اند که این آیه درباره کفار مکه است .

          مرحوم علامه طباطبائی درتفسیر بی نظیر المیزان فرموده اند : لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ"-" قنوط" به معناى نوميدى است، و مراد از" رحمت" در آيه مورد بحث به قرينه اينكه خطاب و دعوت در آن به گناهكاران است، رحمت مربوط به آخرت است، نه رحمت اعم از دنيا و آخرت و اين هم معلوم است كه از شؤون رحمت آخرت آن قسمت كه مورد احتياج مستقيم و بلا واسطه گناهكاران است، همانا مغفرت خداست. پس مى‏توان گفت مراد از" رحمت" در اينجا مغفرت است، و به همين جهت نهى از نوميدى را با جمله " لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ" آورده است . درمقابل این نظریّه علامه بزرگوارباکمال توضع وفروتنی لازم به ذکراست که اولاً: رحمت اختصاص به آخرت ندارد ؛ بلکه اعم ازرحمت دنیا وآخرت است ؛ دردنیا هم همگان به رحمت خدای الرحم الراحمین نیازداریم .

            ثانیا: این که فرموده اند مراد ازرحمت دراین جا همان مغفرت است ؛ قابل تأمل است زیرا، رحمت با مغفرت فرق می کند؛ رحمت عطاکردن نعم است ،ومغفرت عفووبخشش است ،گواین که رحمت عام ومغفرت خاص است ؛ ویکی ازمصادیق بارز رحمت غفران است ، لذادرآیه شریفه فرمودند ، از رحمت خدا ناامید نباشید زیرا خداهمه گناهان را می بخشد ؛ امّا درآخر آیه هردوصفت رابیان می کند که نشان دهد باصفت غفور همه را می بخشم وباصفت رحیم همه رادرنازونعمت قرار می دهم .

             جمله‏" إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً"که تعليل برای " لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ"است ؛ التفات از تكلم" عبادى"، به غيبت" يغفر" می باشد، با اينكه جا داشت بفرمايد:" انى اغفر- من مى‏آمرزم"، و اين التفات براى آن به كار رفته كه تاکید نمايد که آن كسى كه مى‏گويد" اى بندگان من از رحمت من نوميد نشويد" پروردگارعالمیان ومالک روز جزاء  است كه دارای هزاران اسماء حسنى و از آن جمله " غفور" و" رحيم"است  گويا فرموده: از رحمت من نوميد نشويد، چون كه من اللَّه هستم، همه گناهان را مى‏آمرزم، چون اللَّه غفور و رحيم است.

        وبه عباره دیگر:جمله ، ‏" إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً" را برای نهى از نوميدى علت آورده و اعلام مى‏دارد كه تمامى گناهان رامی بخشم ؛ واین آمرزش مقتضای ذات الله ومستند به غفران ورحمت خداوند مهربان است وبدین ظرافت فرموده « إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً »  که بجای ضمیر اسم مقدس الله که مستجمع جمیع اسماء وصفات کمالیه است آمده ؛ واگرچنین عنایتی درکارنبود باید گفته می شد إِنَّه يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً وضمیربجای اسم ظاهر می نشست ؛ پس مغفرت خدا عام است ؛ وشامل همه گناهان از جمله شرک وکفرمی باشد و مشروط به توبه هم نشده است زیرا اساس عفووبخشش ذات الله است ،که غفورورحیم است ؛مخصوصا با جمله ابتدائی تاکید، وحرف انّ والف ولام الذنوب وتاکیدِموکدّ کلمه جمیعاّ ،ودرنهایت تعلیل با جمله « إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ » آن هم با ضیغه مبالغه «غفور»که تمام این نکات ادبی درکلام حکیمانه حکیم علی الاطلاق دلیل روشن وحجت قطعی برمغفرت وعفو ارحم الراحمین نسبت به همه بندگان است ؛ بدون هیچ قید وشرطی ؛ مثل توبه وشفاعتِ شفیعی غیر ازذات مقدس ارحم الراحمین ؛ که مقام شامخ غفورورحیم خداوندی برترین وشایسته ترین مقام رفیع غفران وشفاعت است ،برای بندگان گنه کاری هیچ فریادرسی غیراز رب العالمین ، ندارند؛ زیرا اولاً : به مقتضای آیه شریفه:  «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ‏ِ الْعَلَمِينَ  » تنهاخدای یگانه خالق وپروردگارعالمیان است وبه شهادت  « الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» تنها آن ذات یگانه رحمان ورحیم است ؛ وبه حکم آیه «  مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ» فقط اواست که مالک وصاحب اختیارروزجزاءوحساب وآفریدگاربهشت وجهنم است ودیگر هیچ کس کاره ای نیست

         برای توجه به قدرومنزلت این آیه شریفه درنظر مقام عظمی نبوت یعنی رحمه للعالمین حضرت محمد«ص» وجایگاه رفیع صاحب ولایت کلیه یعنی حضرت مولی امیرالمؤمنین«ع»به دوحدیث کوتاه از آن دوبزرگوارکه مرحوم طبرسی درتفسیر مجمع البیان ج‏8، ص: 785 نقل کرده دقت فرمائید :  

            عن ثوبان مولى رسول الله ص قال ما أحب أن لي الدنيا و ما فيها بهذه الآية وعن أمير المؤمنين علي (ع) أنه قال‏ ما في القرآن آية أوسع من‏ « قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا».

            رسول اکرم «ص» فرموده اند : دوست ندارم همه دنیابجای این آیه مال من باشد ؛ یعنی این آیه شریفه را ازهمه دنیا بهتر می دانم .

            وامیرالمؤمنین «ع» فرموده هیچ آیة ای درقرآن به اندازة این آیه دامنة رحمتش وسیع وگسترده نیست .

            این تحقیق سنگین قرآنی را بایک رباعی شیرین از مرحوم شیخ بهائی خاتمه داده وآرزومندم دریای رحمت وغفران الهی بجوش آید وهمه انسان ها درآن دریاغرق نازونعمت شوند .

            تامنزل آدمی سرای دنیا است

            کارش همه جرم وکار حق لطف وعطا است

            خوش باش که آخرت چنین خواهدبود

            سالی که نکواست ازبهارش پیدا است .

زندانی سیاسی

              

            یکی ازخاطراتی که ازدوستان زندانیم که سال های 53 تا57 در زندان بودند ؛ شنیده بودم وبصورت مکتوب درحالات آقای عزت شاهی مطالعه کردم ؛ به شرح ذیل است :

           وقتی درنیمه دوم سال 57  انقلاب ملت اوج گیرفت رژیم ناچارشد زندانیان سیاسی راگروه گروه راآزاد کند یکی ازکسانی که حدود سی سال سابقه زندان داشت فردی ازاهالی خلخال به نام آقای صفر قهرمانی بود که هیچ سوادی نداشت وحتی نمی توانست  امضاء کندوازنظر اعتقادی تهی بود (کمونیست بدون عضویت درگروها) وقتی از بلند گو اسا می را اعلان میکنند اوبه عزت شاهی که احتمال آزادیش کمتربوده می گوید خوشابه حال شما که صاحب دارید ( واسم می برد خدادارید واقای خمینی دارید وملت پشتی بان شماهستند ) ومن بدبخت هیچ کس ندارم ؛ اودرمدت سی سال زندان به جزیره خارک وبرازجان تبعید شده بود هنگام دست گیری زنش حامله بوده ودرزمان زندان هیچ وقت ملاقاتی ندادند درزندان برازجان یک روز اعلان میکنند که ملاقاتی دارید می اید قسمت ملاقات کسی را نمی بیند برمی گردد داخل زندان  میگوید سرکاری بوده دوباره صدایش می زنند وقتی می آید می بیند دختر  15-16 ساله ای با یک پسرجوان آمده اند ملاقات دختر می گوید بابا من دخترت هستم واین هم دامادت بهرحال این بینوا احساس می کند که همچنان در زندان فراموش خواهدشد آقای عزت شاهی می گوید : توآدم خوش قلبی هستید نماز بخوان وخود راتطهیرکن ، گفت من حرفی ندارم نماز بخوانم اما می ترسم مارکسیسم ها بگویند بریده است درآخرین لحظات که داشتیم لوازم را جمع میکردم خیل دلم به حال آقاصفر سوخت ازته دل راضی بودم من درزندان به جای اومی ماندم واوآزادمی شد درحالی که بغض گلویم راگرفته بود گریه کردم واز خدای مهربان خواستم که اوهم آزادشود درهمین هنگام نام صفر قهرمانی را نیز ازبلند گواعلام کردند ؛ بچه ها خوشحال شده وصلوات فرستادند و کف زدند .


هدف رسالت نزول رحمت برعالمیان است

 

                وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمين                 

 

               درتاریخ پررمزورازجوامع بشری کسانی پیدامی شوندکه جامعه وتمدن سازهستندوصفحات تاريخ رادرخشان وچشم اندازآينده زندگي راروشن مي كننداينان افرادي استثنا ئي و منحصربه فرد هستند كه راه وروش زيستن را آموزش  مي د هند تا انسان را به تكا مل وتعالي برسانند ؛ ان ها تلاش مي كنند كه ا نسان را از جهل وناداني رهائي بخشيده واز سلطه استبدادواستسمارآزادنمايند ؛ ا نبياء الهي و سفراءآ سماني واولياء الله و مصلحان بزرگ د رطول تا ريخ همه د رپي اين هدف مقدس تمام زندگي خود راسپري كردند ولحظه ای آرام نگرفتند.

              امّا یک نفر درعالم آفرینش ممتا ز واز همه انبیاء واولیاء برتر وبالاتر است وآن وجود نازنین خاتم الانبیاء(ص) است که ازطرف خداوند رحمن ورحیم رسمابه عنوان رحمه للعالمین برسالت مبعوث شده است که سعاد ت وکرامت همه  افراد بشر راتا دامنه قیامت ( برای همه کسانی که بخواهند ) تضمین کرده تا آ نان را ازذلت اطاعت طاغوت برهاند وبه مقام والای آزدی واولیاءاللهی برساند .

            او دردانه عا لم امكان؛ اشرف مخلو قات زمين وآسمان؛مظهراتم الطاف خد ا ي رحمان ؛اكمل وخا تم همه ا نبياء و پيمبران ؛ احياء گرآ ئين حنيف ابراهيم خليل الرحمان ؛ بنيان گذاردين مقدس اسلام، ضا من آزاد ي وكرامت انسان ، محمد  مصطفی صلواة الله علیه وآله است.

          با آ ن که همه انبیاء واولیاءا لهی رحمت وسبب هدایت وراهنمای جامعهبودند اما این شان و منزلت فقط  مختص خاتم الانبیاء «ص»است که د ر کلا م نورانی خداوند واز لوح محفوظ نازل شده است که  :

             وَمَا أ َرْسَلْنَكَ إِلَّارَحْمَةً لِّلْعَالَمِينَ  (سوره ا نبياء آیه ۱۰۷و[اى پيامبر ]ما تو را بعنوان رحمت ا لهى  جهت هد ا يتِ  كلّ  جامعه ‏ى بشرى به پيا مبرى ارسال فرموديم . و به عبا ر تی ما تو را جز براى رحمت جها نيان نفرستاديم. 

       وما ارسلناک.. وما تورا تنها برای رحمت فرستادیم رحمت برای مسلمین که راه آن حضرت را انتخاب کرده اند در دنیا نعمت خدا پرستی و سعا دت راه خوشبختي است ودرآخرت بهشت ونعمت های موعودا ست وبرا ی غیرمسلمین سفره احسان گسترده،ولی افراد ی ازآن بهره برداری نکرده اند ؛پس باز رحمت براي همه فراهم بوده ولي عد ه زياد ي  استفا د ه نكرد ه اند اما مورد عذ ا ب ونفرين وا قع نشده اند (مثل امم سابق قوم نوح ولوط وعاد وثمود كه با ادامه راه كفرولجا جت به عذ ا ب د نيوي نيز گرفتا رشد ند) وحتي سران كفا رقريش كه براي نا بود ي مسلمين و كشتن خو د پيمبرازهيچ كاري د ريغ نكرد ند وقتي د رجنگ ا زآن حضرت شكست خورد ند بلا فا صله موردعفووبخشش قرارگرفته واز رحمت رسول الله برخوردارشدند.

       لازم است چند نكته را د ربيان رحمة للعا لمین که د رهیچ تفسیری ند یدم متذکرشوم :

                  ۱- رحمة للعا لمین مثل الحمدلله رب العالمین شامل تمام مخلوقا ت عالم میشود ومخصوص انسان ( ویا جن وانس وفرشته ) نیست وتنا سب حکم وموضوع(رسالت ورسالت پذیر)سبب این محدودیت نمی شود.

         ۲- شايد بتوان ازاين آيه شريفه وموارد ديگري استفا د ه كرد كه رحمت واسعه خداوندي وخاتم الانبياء (به صورت شفاعت) د رآخرت شامل حال كفا رنيزبشود كه بزرگان حكما گفته اند وعيد حكيم قا بل تخلف است (همچون پد ري براي تربيت فرزند ش مجازات سنگيني را تعيين مي كند اما د رمقام  اجرا آورا مي بخشد ) 

          ۳-ا ين كه بعضي ازاهل خطا به گا ه مي گويتد كافروعاصي ا لي الا بد درعذ اب وآ تش جهنم مخلد است وهيج وقت نجات پيدانمي كند و به آ يه كر يمه ذيل استدلال مي كنند: 

                اللَّهُ وَلىِ‏ُّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلىَ النُّورِ  وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلىَ الظُّلُمَاتِ  أُوْلَئكَ أَصْحَبُ النَّارِ  هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(سوره بقره آيه 257).
         
خداوند ، ولى و سرپرست كسانى است كه ايمان آورده‏اند آنها را از ظلمتها، خارج كرده وبه  نورداخل مي كند؛و كسانى كه كافر شدند،اولياى آنها طا غوتها هستند كه آن ها رااز نور، خارج نموده وبه ظلمتها داخل  مى‏ كنند آنها اهل آتش هستند و  در آن خواهند ماند.

           اولا : مخالف صر يح با اين آيه رحمت وشآ ن ومنز لت رسول مهر و محبت وعطو فت ؛ و نا ساز گاربا اسلام شريعت سهل وآسان ،كرامت ورافت است ؛ 

                و ثانيا : به نظرمي رسد ازمخلد بودن درآ تش ابديت ا ستفاده نمي شود ؛ بلي كسي كه د رد نيا راه كفر را درپيش گرفته وا ز طا غوت پيروي كرده شا يسته جهنم ود وزخ است اما چه مقدار وتا كي ؟ وا گر كسي ادعي كند كه آ تش جهنم براي اهلش ا بد ي است واين عذاب ا بدي براي گنه كا را ين د نيا ا ست كه يك عمر يعني حد ود هفتاد سا ل هميشه در حا ل گنا ه بوده ؛درمقابل لطف خداوند كه جاي خود دارد ؛ درمقابل عدل احكم الحاكمين جوابي دارد ؟ ؟ ؟

          مسلم هیچ انسان معتقد به خدای مهربان اگر متوجه لازمه نظریه خودباشد چنین مطلبی را حتی بصورت احتمال هم نخواهد گفت تا چه رسد به قبول آن.

  ۴- گذشته از آيات عفو وبخشش مثل  آیه شریفه ذیل :

قُلْ يا ِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوامِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ (سوره الزمر آیه 53)        

 

       بگو:«اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‏ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‏آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.

 

         واسماي الهي مثل رحمان ورحيم وغفاروتواب و...اين آيه وامثال آن آيه  با توجه به اين كه مي د ا نيم رحمت محد ود، پيمبر نمونه اي ازرحمت نامحدود خداوند است د لا لت برشمول رحمت حق دارد كه كا فر ومسلما ن را در برمي گيرد ؛ اين جا بيش از اين كنجايش اين بحث را ندارد ، انشاءالله درمقا له مستقل عرضه خواهم كرد. 

                  تمام زندگی رسول مکرم اسلام (ص) مملوازویژگی ها ی کم نظیراست ازجمله اين كه پدر آن حضرت قبل از ولادت اين كودك ودرسن جواني آن هم درغربت از دنيا رفت ومادر مهربانش رادرشش سالگي از دست داد وازپد ربزرگ خود عبد ا لمطلب که کفا لت وسرپرستی ا ورابه عهد ه دا شت در هشت ساله گی محروم شد ؛ بهرحال كود ك دراين سن وسال نيازطبيعي وعا طفي مبرم به پدرومادر دارد شا يد حكمت اين محروميت خوگرفتن محمد به سختي ومشكلا ت باشدتا بار سنگين مسئوليت آ يند ه اش را به توا ند تحمل كند ، و شا يد قرا ر است به جاي محبت پدر وما درنيز تنها محبت خدا در دل اين كود ك قرار گيرد وهمچنين احتما ل دارد حكمت محروميت آن گوهر گران بها ا ين باشد كه چون خداوند مي دا ند او در برابر اين كم بود د نيوي نا سپاسي نخواهد كرد، پا دا ش واجراخروي بيشتري كسب مي كند.

        دركودكي ونوجواني رفتار ومنش آن يگانه دوران به گونه اي بود همه بزرگان وهم سالان مبهوت شده ودر برابراو با تواضع وفروتني برخود ر مي كردندودر صداقت وامانت آن چنان شهرت يافت كه اورامحمد امين نام نهادند

             سفر شام‏   ابو طالب تصميم گرفت براى تجارت به شام برود.به روايت ابن اسحاق وشيخ صدوق دركمال الدين هنگام حركت كاروان،پيامبرنگاه حسرت‏ آميزى به عمو كرد .نگا ه‏هاى آن حضرت چنين حكايت داشت كه جدايى براى او مشكل است. ابوطالب فرمود :  به خدا سوگند تو را همراه خود مى‏برم، هيچ‏گاه نه تو ازمن جدا خواهى شد و نه من از تو.كاروان قريش به شهر بصرى در پانزده فرسخى شا م رسيد. بحيراى راهب به نام سرجس از قبيله عبد ا لقيس كه نصرانى ودرآنجا ديرنشين بود وقتى ديد لكه ابرى برسر كاروان قريش سايه ا فكنده است غذا يى تهيه نمود و آنان را دعوت كرد. قريشيان گفتند اى بحيرا ما بارها از اينجا عبور كرديم ولى تو چنين كارى نكردى ! او گفت راست مى‏گوييد ولى ا ين بار شما ميهما ن من هستيد و من مى‏ خواهم از شما پذ يرايى كنم .همه آمدند جزرسول خدا كه نزد كالاى كاروان ماند.بحيرا پرسيد كس ديگرى نيست؟ گفتند: فقط يك نوجوان نزد اسباب و اثاث كاروان مانده است.گفت او را نيز با خود بياوريد تا همراه شما غذا بخورد.حضرت را آوردند ، بحيرا او را به د قت مشاهده كرد .پس ازصرف غذا خطاب به وى گفت : تو را به حق لات وعزّى سوگند مى ‏دهم آنچه رامى ‏پرسم پاسخ گويى.رسول خدا فرمود:« به خدا سوگند هيچ چيز نزد من ما نندآن دو مبغوض نيست»آنگاه سؤالاتى كرد و پيامبر پاسخ

 گفت، سپس رو كرد به ابو طالب و گفت اين جوان چه نسبتى با تو دارد؟ گفت : فرزند من‏است. بحيرا گفت پدر او نبايد زنده باشد .ابوطالب گفت برادرزاده من است. آنگاه بحيرا گفت او رابه سرزمين خودش بازگردان وازيهود بر او برحذر باش كه اگراورابشناسند آزارمى‏دهند، اين برادرزاده‏ات آينده ای بس درخشا نى دارد. ابو طالب كار تجارت خود را شتابان انجام داد و به مكه بازگشت.
                                   
( پيام آور رحمت ،متن،ص:12)

---------------------------------------------------

          درمتون اصلی تاریخی این داستان باعبارات مختلف وحقیقت واحد آمده وچون اصل داستان رابابیانی دلنشین آوردم خوب است ازچند منبع اصلی بد ون توضیح وعین عبارت  را ارائه د هم تا برا ی محققین محترم بهتر قا بل استفاده باشد :

           و چنا ن شد كه ا بو طالب با كاروان قريش به تجارت سوى شام مى‏رفت و چون آماده حركت شد پيمبر خدا به ا شتيا ق د ر او آو يخت و ا بو طالب رقت آورد و گفت: «به خدا او را همراه مى‏برم و هرگز ازاو جدا نمی‏شوم.» واو را با خو يش ببردتا كاروان به بصراى شام رسيد وراهبى بحيرا نا م آن جا در صومعه‏ اى بود، و مرد ى دانشور و نصرانى بود و پيوسته در صومعه راهبى بود ه بو د كه همگى علم خو يش را از كتا بى به ميرا ث می ‏بردند.

            وچون آن سال كاروان به نزد يك صومعه بحيرا فرود آمد طعام بسيار براى آ نها بساخت از آن رو كه و قتى در صومعه خويش بو د ديده بو د كه ابرى برپيمبر خدا سايه افكند ه بود ، و چون ا ين بديد از صومعه فرود آمد و همه كاروان را دعوت كرد و چون پيمبر خدا را بديد دراو خيره شد و درتن او به چيزها نگريست كه صفت آن را در كتب ديده بود وچون قوم از طعام فراغت يافتند وپراكنده شدند بحيراازپيمبرچيزهايى ازاحوال خواب وبيدارى وى پرسيد و پيمبر بد و پا سخ داد كه همه را موا فق صفاتى يافت كه از وى خوانده بود.آنگاه پشت وى رانگريست وخاتم نبوت راميان دوبازوى اوبديد.

              پس از آن بحيرا به ابو طالب گفت : « اين پسر را با تو چه نسبت است؟ » ا بوطا لب گفت : «پسر من است.» بحيرا گفت: «پسر تو نيست، پدر اين پسر زنده نيست. » ابو طا لب گفت: «برادرزاده من است.» بحيرا گفت : «پدرش چه شد؟» ابو طالب گفت: «وقتى مادرش باردار بود پدرش بمرد»بحيرا گفت:«راست گفتى،او را به د يار خويشت ببرواز يهودان براو بيمناك با ش كه به خدا ا گر اورا ببينند و آ نچه من از ا و دانستم بد ا نند به او آسيب مى‏رسانند كه سرنوشتى بزرگ دارد، زودتر او را به ديار خويش ببر»،وابو طالب او را با شتاب به مكه بازگردانيد.

           هشام بن محمد گويد: «وقتى ابو طالب پيمبر را سوى بصراى شام برد ا و هفت سال داشت،» ازابو موسى روايت كرده‏اند كه ابو طالب آهنگ شا م كرد و پيمبر صلى الله-عليه و سلم وجمعى ا زمشا يخ قريش نيز با وى بودندو چون به نزديك راهب رسيدند،فرود آمدند و بار گشودند و راهب پيش آ نها آمد و چنا ن بود كه پيش از آن وقتى بر راهب مى‏ گذ شتند به نزد آ نها نمى‏آمد و اعتنا نمى‏كرد.

                   گويد :  در آن حال كه بار مى ‏گشودند راهب ميان آنها بگشت تا بيامد و دست پيمبر خدا را بگرفت و گفت: «اين سرور جهانيان است، اين فرستاده پروردگار جها نيان است ، اين را خدا بعنوان رحمت جها نيان برمى‏انگيزد.» مشايخ قريش با وى گفتند: « تو چه دانى؟ » راهب گفت: « وقتى شما از گر د نه  نمود ار شد يد د رخت و سنگى نما ند كه به سجد ه نيفتا د و در ختان و سنگان فقط براى پيمبر سجد ه مى‏كند ، و من خا تم نبوت را ز ير شا نه او مى‏ شنا سم كه هما نند سيبى است. » پس از آن راهب با ز گشت و طعامى براى آنها بساخت ، وچون طعام براى آنها بيا ورد پيمبر به چرا نيدن شتران رفته بود،گفت:«بفرستيد او بيايد.»وپيمبر بيامد و ابرى بالاى سرش بود.» راهب گفت: «ببينيد كه ابربراو سايه كرده است.»وچون پيمبر نزديك قوم رسيد آ نها به سا يه د رخت رفته بود ند و چون بنشست سا يه در خت به سوى او گشت. راهب  گفت :» ببينيد درخت به سوى اوگشت.» در آن وقت راهب ايستاده بود و آنها را قسم مى‏داد كه پيمبررا سوىروميان نبرند كه اگراو را ببينند به نشان پيمبرى بشناسند و او را بكشند                   ترجمه/تاريخ‏الطبري،ج‏3،ص:831و۸۳۰

        قال قراد [3] أبو نوح: ثنا يونس بن أبي إسحاق،عن أبي بكر بن أبي موسى الأشعريّ،عن أبيه قال: خرج أبو طالب إلى الشام و معه محمد صلّى الله عليه و سلّم وأ شيا خ من قر يش، فلما أشر فوا على الراهب [بحيرى[4] نزلوا فخرج إ ليهم ،وكان قبل ذلك لا يخرج إ ليهم، فجعل يتخلّلهم وهم يحلّون رحالهم حتى جاء فأخذ بيده- صلّى الله عليه و سلّم-وقال: هذا سيّد العالمين،[هذارسول ربّ العالمين‏] هذايبعثه الله رحمة للعالمين، فقال أشياخ قريش: وماعلمك بهذا؟  قال : إ نّكم حين أشر فتم من العقبة لم يبق شجر و لا حجر إ لّا خرّ ساجدا ،ولا يسجدون إ لّا لنبيّ لأ عرفه بخاتم النّبوّة، أسفل غضروف [5] كتفه مثل التّفّاحة.ثم رجع فصنع لهم طعاما، فلما أ تاهم به [و] [6] كان- صلّى الله عليه و سلّم- في رعية الإبل قال: فأرسلوا إليه، فأقبل و عليه غمامة تظلّه،
                                                      
(تاريخ‏الإسلام ،لذهبی،ج‏1،ص:56)

                فكان أبو طالب هو الّذي قام بأمر النبيّ، صلّى الله عليه و سلّم، بعد جدّه، ثمّ إنّ أبا طالب خرج إلى الشام، فلمّا أراد المسير لزمه رسول الله، صلّى الله عليه و سلّم ، فرّق له و أخذ ه معه، و لرسول الله، صلّى الله عليه و سلّم، تسع سنين. فلمّا نزل الركب بصرى من أ رض ا لشام ، و بها راهب يقال له بحيرا في صومعة له وكان ذاعلم في النصرانيّة، ولم يزل بتلك الصومعة راهب يصير إليه علمهم،وبها كتا ب يتوارثونه . فلمّا رآهم بحيرا صنع لهم طعاما كثيرا، وذ لك لأ نّه رأ ى على رسول الله غما مة تظلّه من بين ا لقوم ، ثمّ أ قبلوا حتى نزلوا في ظلّ شجرة قريبا منه ، فنظر إلى الشجرة و قد هصرت أغصانها حتى استظلّ بها ، فنزل إ ليهم من صومعته و دعاهم.فلمّا رأى بحيرا رسول الله،صلّى الله عليه وسلّم،جعل يلحظه لحظا شديدا و ينظر إلى أشياء من جسده كان يجدها من صفته.فلمّا فرغ القوم من الطعام و تفرّقوا، سأل النبيّ، صلّى الله عليه وسلّم،عن أشياء من حاله في يقظته و نومه فوجدها بحيراموافقة لما عنده من صفته، ثمّ نظر إلى  خاتم النبوّة بين كتفيه، ثمّ قا ل بحيرا لعمّه أبي طالب: ما هذا الغلام منك؟ قال : ابني.قال: ما ينبغي أن يكون أبوه حيّا. قال: فإنّه ابن أخي مات أبوه و أمّه حبلى به. قال:صدقت، ارجع به إلى بلدك و احذر عليه يهود، فو الله لئن رأوه و عرفوا  منه ما عرفت ليبغنّه شرّا، فإنّه كائن له شأن عظيم.
                                                          
 ( الكامل لابن اثير ،ج‏2،ص:8)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بقاءنفس


                          

            

                      بَقاءِ نَفس         

 

 یکی ازموضوعات اعتقادی که لازم است مورد تحقیق وبرسی قرارگیرد بقاء نفس است ؛ چون انسان مرکب است ازدوجزء یکی بدن ودیگری نفس ومی دانیم که نفس انسانی مختص خوداواست واین رکن اصلی انسانیت درهیچ موجودی دیگری وجودندارد ؛ ونیز می دانیم که عنصربدن دربنی آدم نقش قالب ومرکب راایفامی کند وآنهم محدود به زندگی کوتاه دنیای فانی است هنگامی که زندگی کوتاه این عالم برای کسی تمام شود بدنش چه در زمین دفن شود وچه سوزانده گردد و...علی الحساب به عنوان بدن صاحبش وظیفه ای ندارد ؛ تادرنهایت دوباره نفس به آن بازگردد وچه گونه ؟ ؟ ویا دگرهرگز این دو (نفس وبدن )به وصال هم نرسند(بحث دیگری است که باید درجای خود بررسی شود) و لی نفس به عالم مجردات عروج می کند ، ومراحل عالم برزخ را طی کرده ودرقیامت جهت محاسبه اعمال دنیا ودریافت ثواب وعقاب محشورمی شود اگربهشتی بود وارد بهشت می شود واگراهل جهنم بود به دوزخش می برند (البته پیشنهاد می کنم برای توجه به رحمت بی منتهی خداوندی بحث خوف ورجاءمنتشرشده در16 تیرماه 1390 این وبسایت را ملاحظه فرمائید )

  اکنون باید برسی کنیم که نفس انسانی برای همیشه باقی وماندگاراست ویااین که درنهایت فانی ونابود می شود ؟

جواب اجمالی  وکوتاه این است که نفس انسان باقی است وهرگز فنا نمی پذیرد ؛ توضیحات مطلب :

 مرحوم شیخ صدوق متولد306و متوفای 381  هجری قمری فرزند علی بن بابویه قمی است که با دعای امام زمان ع به دنیا آمده و درمحضر پدرعزیزش علوم اسلامی مخصوصا علم حدیث آموخت وباتوجه  به اینکه پدرصدوق حدود  25 سال ازعمرپربرکتش را درزمان حیات امام عسکری علیه السلام گذرانده وبرصحت احادیث واعتبار روات اشراف کامل داشته وهمه ان ذخائر ارزنده را به فرزندش منتقل کرده اند،لذا روایات وارده درکتب صدوقین (پدروپسر) حتی اگربدون ذکرسند هم باشد معتبرتلَّقی شده وبرآن اعتماد می کنند؛ مخصوصا احادیثی که بعنوان مدرک عقیده شیعه آورده اند مسلم باید ازپشتی بانی ودقت بیشتری برخوردارباشد؛گذشته ازاینها محدثین قمی دربین اهل حدیث معروف بودند به وسواس درانتخاب احادیث معتبر؛وناقلین احادیث ضعیف را درجمع خویش راه نمی دادند وبااین مقدمات وقتی مرحوم صدوق درمورد نفوس انسانی تحت عنوان نظر امامیه فرموده اند که : نفس برای بقاء آفریده شده است وحدیث :

      «مَا خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ، وَ إِنَّمَا تُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ».

را ازقول رسول الله ص به عنوان دلیل می آورند خیلی طبیعی است که به آن اعتماد کنیم ولُب ترجمه روان حدیث این است که شمابرای فنا ونابودی خلق نشده اید بلکه برای بقاءآفریده شده ورفتن ازدنیا به معنی فناء نیست بلکه انتقال ازخانه ای به خانه دیگری است (ازمنزل موقت دنیا به منزل دائمی آخرت ).

( اعتقادات الامامیه للصدوق ص47  و بحارالانوار جلد 5 صفحه 313  )

       مرحوم شیخ مفید که شاگردصدوق وازمفاخراعاظم شیعه هستند کتابی به نام تصحیح الاعتقاد نوشته اند واشکالاتی به استادش گرفته اند که برای محققین قابل دقت ومطالعه می باشد امّا به نظربنده دراکثر موارد حق بااستاد است و ایرات بلا مورداست ؛ به هرحال گذشته از این مطلب درباره بقاء روح  ونفس احادیث متعددی وارد شده است که به راحتی قابل دست یابی ومطالعه است کافی است کلمه « للبقاء » را درجامع الاحادیث برنامه بسیار ارزنده موسسه نور جستجو کنید خواهید دید دریائی از نورِ احادیث معصومین صلوات الله علیهم اجمعین دراثبات بقاء نفس موج می زند که هیچ گونه شک وشبهه ای درباره بقاء نفس ازنظراحادیث باقی نمی ماند ؛ قبل ازآنی که چندین  حدیث را دراین باب ردیف کنم برنکته بسیارمهمی تاکید می کنم که بحث بقاء نفس راکه بزرگانی مثل شیخ صدوق درعلم کلامی مطرح کرده اند می توانیم ازدیدگاه حکمت وعرفان نیز مطلب را تعقیب کنیم ؛ وفراتر از علوم عقلی ، لازم است درعلوم تجربی مثل فیزیک وشیمی وزیست وعلوم آزمایشگاهی  حقیقت « بقاء مادّه »  را باکمگ متخصصین تجزیه وتحلیل کرده تاروشن شود نه تنها نفوس وارواح که ازجمله مجردات هستند باقی وماندگار هستند بلکه عنصرماده وانرژی نیزهرگزمعدوم نمی شوند والی الابد در اشکال مختلف موجود وباقی هستند.

  ( وقتی درعلوم تجربی ثابت شود که ماده هرگز نابود نمی شود درعلوم عقلی به محال بودن زوال مجردات ازجمله نفس وروح می رسیم ). 

اگرمطلبی ضروری وآشکار نباشد لازم است برای صحت آن دلیل اقامه کنیم که راه اثبات هرفرضیه ای درعلوم تجربی تنها تجربه وآزمایش است البته قلمروِ علوم تجربی اشیاء وامور مادی است ... وطریق اثبات هر نظریه در علوم عقلی اقامه برهان واستدلال منطقی است وازآنجا که هرچیزی یک واقعیت بیشترندارد وآن واقعیت باهردلیل قطعی اثبات شود برای همه عقلاء عالم جزء معلومات محسوب خواهدشد.

 

        

 

 

وحدت انسان ها




             

كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللَّهُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ

                                                                 (سوره بقره آيه 213)

 مردم يك امت بودند پس برانگيخت خدا پيمبران را در حال بشارت دهندگى و بيم دهندگى و نازل كرد با آنان كتاب را بحق تا حكم كند در ميان مردم درباره آنچه اختلاف نمودند در آن و اختلاف نكردند در آن مگر آنان كه داده شدند كتاب را بعد از دليلهاى روشنگر آمدشان، بسبب ستيزه جويى ميان خود، پس هدايت نمود خدا آنها را كه ايمان آوردند بآنچه اختلاف نمودند در آن از حق، باذن خود و خدا هدايت نمايد آنكه را بخواهد براه راست.

اين جمله « كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً» از آيه شريفه هميشه نظرم  رابه خود جلب مي كرد وهرگاه در معني آن تفكر مي كردم ؛ شقوق مختلفي به ذهنم خطور مي كرد؛ آيا همه انسان هادر آغاز خلقت يكي بودند ؟  ويا همه بني آدم چون فرزند حضرت آدم ابوالبشر هستند از يك ريشه مي باشند ؟ ويا اين كه در ابتداء هبوط آدم بين امت اختلاف چنداني وجود نداشته وانگيزه اي نيز براي ا اختلاف ودر گيري نبوده ؟ ويا بنا برنقل حديثي از امام صادق «ع» درفاصله حضرت آدم وحضرت نوح پراكندگي ودوگانگی بين بني بشر نبوده است ؟ و يااين كه امت به معني رايج آن باشد يعني چون در آن هنگام امت ابراهيم وامت موسي وامت مسيح وامت محمد ص هيچ كدام نبو ده اندو تنها يك امت بوده كه آنهم امت حضرت آدم (ع) بوده .

          ويا اين كه در آيه سخن از مطلبي فراتر و ريشه دار تر از اين ها است كه مراد يگانگي و وحدت وجودي است و اختلاف ها و دعواي عا رضی اثر  گرفتاري و آلودگي به منافع موهومي ورنگ هاي عرضي است ؛ ودراصل وحدت وجودي خللي وارد نمي كند ؛ وآن گاه كه رنگ عاريتي و خواسته هاي وسوسه انگيز غير اصولي از ميان بر خيزند ؛ وانسان بما هو انسان از زير غبار اوهام وعوارض نامانوس سر بر آرد و باهمه كمال انساني خود نمائي كند باز به وحدت ويگانگي اوليه خود باز مي گردد ؛ ومنظور بعضي از عرفا در رابطه باوحدت نهائي همه رهروان صراط مستقيم  ومنحرفان از هدايت همچون  شيطان وانسان متقي و موسي وفرعون با اين بيان قابل تصوير است ؛ مولانا در مثنوي اين واقعيت را در ابيات ذيل چنين سروده است :

چون که بی رنگی اسیررنگ شد

موسی با موسی در جنگ شد

 

چون به بی رنگی رسی کان داشتی

مو سی  و  فر عو ن د ا ر ند آ شتی

 

وقتی مو سی  بی رنگ اسیر فرعون بارنگ شد بین آنان جنگ آغازشداما و قتی فرعون هم از رنگ نجات پیداکند وبه بی رنگی اولیه برسد بین آنان آشتی دائم برقرارخواهدشد بایدبدانیم که این رنگ چیست که بسی جنگ وخون ریزی دربین انسان ا بوجودآورده است ؟ وازابتداء خلقت تاکنون همیشه ؛قتل ونزاع وچپاول وقارت بوده وهم چنان ادامه دارد.وآیا بی رنگی چیست  که اگر حاصل شود صلح وآشتی درجامعه تحقق پیداخواهدکرد ؟

             انسان معتقد که ازنظر اعتقادوایمان کم بود ی نداشته باشد اما درمقام عمل وانجام وظائف سنگین کم توان باشد پیوسته بین خوف ورجا بسر می برد ؛ گاه با الهام از عقائدش در عالم معانی و حقائق هستي  و آن چه بيرون از مكان است پرواز مى‏كند و زمانی نيز در صور و اشباح و آن چه در مكان تحقق دارد سير مى‏كند پس گاهى در عالم اطلاق بال و پر مى‏گشايد و زمانى مقيد بحدود مكان است از آن رو كه به ظواهر پاى بند مى‏شود؛ اين واقعيت را بعض از اهل علم حتي درباره وجود نازنين مقام عظمي رسالت نيز قائل هستند تا آنجا كه يكي از فضلاي راحل از عالمي نقل مي كرد كه : رسول مكرم اسلام «ص » آنجاکه براثر غلبه مقام عروج روح وجسم بالامی رفت که امکان بقاء در عالم دنیا مشکل می شد می فرمود : یا حمیراء خذینی همچون غریقی که درلحظه غرق شدن طلب یاری می کند آن حضرت درمقام صعود طلب یاری می جست ؛ گو اين كه بنده مقام والاي اشرف مخلوقات عالم آفرينش را از اين بالاتر مي دانم چون آن وجودمقدس هم چنان كه درعالم جسم برخود ومحيط مسلط بود درعالم ملكوت نيز بر ملكوت مسلط بود، وهمچنان كه راحت اوج مي گرفت راحت نيز برمي گشت ، وباهمه اين ها فرمائيش آن عالم بزرگ خالي از لطف نيست ولازمه آن نظر ،انكار مقام عالي رسولالله نيست.

             بالاخره بابیان روان آیه شریفه را چنین می شود تقریرکرد : از نظرخلقت وآفرینش همه انسان ها یک امت واحده بودند ؛ براي اين كه اين وحدت و يگانگي استمراريابد واختلاف ودعيت بروز نكند خداوند مهربان پيمبران را مبعوث كرد ودرمحيطي آزاد وبا اختيار كامل راه صلاح وفساد را برهمه گان روشن ومبرهن كردتاهركس با اراده واختيارش حركت نموده ودرموارد اختلاف نيز فرستادگان خدا به عدالت وحق حكميت مي كنند .

غزل


    

 

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

 

                                               ...................................

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست

آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود

تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 

 ................                              

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

 

 

                                       ..................................

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

  .....................                              

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست

ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

 

                                    

...........................

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی

                                              

........................................

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی

حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد

جهد کن که از دولت داد عیش بستانی

باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد

گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی

محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را

جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز

در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ

کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد

تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن

ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را

ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل

حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

 

خوف ورجاء

 

         

           خوف ورجاء ، دوعنوانِ بسياربااهميت وسرنوشت ساز اعتقادي وعرفاني هستند كه هم درعلم كلام وهم دراخلاق جايگاه بحث وبرسي  مبسوطي دارند .

           درسرتاسر قرآن مجيد آيات رحمت ازيك سو وآيات عذاب وجهنم ازسوي ديگر اساس اميد وبيم رابه انسانها تلقين مي كنند ؛ تا بندگان با  خوف از خدا دجار ياس ونااميدي نشوند كه نا اميدي از رحمت خدا گناه كبيره است وافتادن درغرقاب هلاكت است ، و يا با اميدزياد راه فساد وگناه را پيش گرفته واز تكاليف خدا وهدف آفرينش غفلت كند وبا خود بگويد حالاكه خدامهربان وبخشنده است چرا زحمت عبادت اطاعت را به خود داده ورنج ترك گناه ومعصيت را برخود هموار كنيم ؛ كه اينان بايد به نداي پاكاني توجه كنند كه قرآن بيان مي كند

«الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ في‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ (سوره آل عمران آیه   191)»

اي خداي حكيم تو اين جهان بااين عظمت را با اين همه پيمبران وقوانين مدقن آسماني از اوامرونواهي وتاكيد بر ثواب وعقاب وبهشت وجهنم را بي حساب وبدون هدف خلق نكرده اي پس مارا درزمره آناني كه دچارجهل وغفلت شده و تمام نظام هستي را به هيچ مي انگار ند قرار نده ؛واز آتشي كه دامن گير گمراهان مي شود مارا ، درامان بدار و توفيق و همتي عنايتمان كن تا به سر منزل مقصود برسيم .

         همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

        که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

                   ترك اين مرحله بى‏همرهى خضر مكن           

                   ظلمات است بترس از خطر گمراهى

        خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

       واز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

               حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

              دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

           درتفسير روح البيان درذيل آيه شريفه  «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ» سوره المومنون آيه 115  داستاني از بهلول نقل مي كند :

           گفت: روزى در يكى از كوچه‏ هاى بصره ديدم بچه‏ ها گردو بازى ميكنند و يك بچه‏ اى ايستاده و ميگريد با خود خيال كردم كه چون وسيله شركت در بازى با ديگران ندارد ميگريد، باو گفتم پسر جان ميخواهى برايت گردو بخرم كه تو نيز با بچه ‏ها همكارى كنى؟ او چشم بمن دوخت و گفت: اى بيخرد ما را براى بازى نيافريدند، گفتم پس براى چه آفريدند؟ گفت: براى علم و عبادت، گفتم: تو اين را از كجا دانستى؟ 

            گفت: از اين آيه «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ» تا آخر،

            گفتم: مى‏بينم كه اهل حكمت و دانش هستى من را پندى ده، او چند شعر خواند :

       ارى الدنيا تجهز بانطلاق           

       مشمرة على قدم و ساق‏

                   فلا الدنيا بباقية لحى          

                   و لا حى على الدنيا بباق‏

       كأن الموت و الحدثان فيها           

      الى نفس الفتى فرسا سباق‏

                  فيا مغرور بالدنيا رويدا           

                 ومنها خذ لنفسك بالوثاق

          و بآسمان نگريست و باز شعرى خواند :

         يا من اليه المبتهل           

         يا من عليه المتكل‏

                  يا من إذا ما آمل              

                 يرجوه لم يخط الأمل

         وگريه كرد تا افتاد، من سرش را بر زانو نهادم و گفتم: تو را كه كودكى و گناه ندارى چه ميشود كه چنين بيقرارى؟ گفت: اى بهلول از من دست بدار كه ديدم مادرم چون آتش روشن ميكند هيزمهاى بزرگ روشن نمى‏شود مگر كه اوّل بهيزم كوچك آتش بزنند و آن را روشن كنند و من ميترسم كه از هيزم هاى كوچك آتش جهنّم باشم، چون جستجو از شخصيّت و اصل و نسب او كردم، گفتند: از اولاد حسين بن عليّ بن ابي طالب عليهم السّلام است ؛ گفتم : واعجبا چنين ميوه اي پيدانمي شود مگر از اين شجره (طيبه) خداوند بوسيله او وپدران بزرگوارش به ما فائده ها بخشيد .

          البته اين داستان تنها اهميت خوف ومراقبت برترك معصيت ودقت درانجام دستورات بندگي را به ماآموزش ميدهد ودرمقام اميد بخشيدن ورجاء نسبت  ولي بايدتوجه داشت اين راه  دوطرف دارد يك طرف عذاب دردناك وطرف ديگر درياي بيكران رحمت پروردگار است باتوجه به موقعيت دنيا و انجام وظيفه بندگي مي توان به مقام والاي انسان كامل رسيد ، و شيخ احمد جام درتشريح حالت خوف ورجاء بيت زيبا ئي سروده اند :

            غرّه مشو كه مركب مردان مرد را        

              در سنگلاخ باديه پى‏ها بريده‏اند

                    نوميد هم مباش كه رندان جرعه نوش    

                    ناگه به يك ترانه به منزل رسيده‏اندتي

            وقتي آياتِ رحمتِ بينهايتِ خداي مهربان را مطالعه مي كنيم كه از  آغاز قرآن مجيد    باجمله شريفه سراسر محبتِ «بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ » شروع مي شود ؛و 114مرتبه به عدد 114سوره قرآن كريم نازل شده است كه سوره برائت چون درمقام برائت وتبري ازكفار است بدون بسم الله شروع شده است ولی درسوره نمل به عنوان آيه 30نيز به صورت كامل تكرار شده است از اين تكرار بسم الله دريكصدوچهارده موضع كه عينا از لوح محفوط صادرشده است  اذعان مي كنيم كه خداوند مهربان است نسبت به همه كس حتي كفار وعصيانگران نيز مورد محبت خداوند هستند ولذا اهل معني گفته اند محبت مادر نمونه اي ازمحبت خداوند است وبهتر است گفته شود محبت مادر قطره اي ازمحبت پروردگاراست .

           خداي بااين همه مهرومحبت همه چيز رابراي انسان آفريده است وپيمبران وقوانين آسماني وحتي تعيين ثواب وعقاب نيز در راستاي لطف وكرم بي منتها وبي منت ذات مقدس الهي قراردارند.

           تاچه اندازه افتخارآفرين است كه ما بندگان خداي رحمن و رحيم هستيم كه اگر بخواهد بادرياي  رحمتش همه رامورد لطف وبخشش قرارداده وتمام انسانهاي اولين وآخرين را مي بخشد وپس ازمحاسبه ومؤاخذه ازكفار وگنه كاران وتصفيه حساب بارَافت خداونديّش همه وهمه را ازعذاب آزاد وبه اقيانوس بي پايان نعمش وارد مي كند ؛ چون پروردگاردرمقابل كفر وعصيان بني آدم هم توان عذاب وعقاب شديد آنان رادارد، وهم قدرت برتخفيف مجازات ومدارا كردن با كفاروعصيانگران رادارد وهم مي تواند ازهمه گناهان بگذرد ؛ ومسلم است كه هيچ عالم ودين شناسِ عاقلي ادعي نمي كند كه خدا وند مجبور است كه به وعيدش عمل كرده ومستحق كيفر را مجازات كند ؛ پس نظر حكماء را قبول دارندكه وعده حكيم قابل تخلف نيست امّا وعيدش قابل تخلف است ؛ زيراوقتي پدري براي فرزندش مقرراتي تعيين مي كند وبراي تخلف ازآن دستورات كيفري رامعلوم ميكند تا بچه ازترس كيفر تلاش كرده وبه حد رشد برسد ؛ ودرصورت سهل انگاري فرزند وتخلف از دستور خيل طبيعي است كه پدر كه از تنبلي وعقب ماندگي فرزندش ناراحت باشد ودرعين حال ازكيفر ومجازاتش صرف نظر نموده وچشم پوشي كند .

           اگر نامهرباني تنگ نظران وناسازگاري متحجران ويك جانبه نگري غافلان از رحمت ارحم الراحمين ، (كه عدم گذشت وسختگيري خودشان را به خداي غفور ورحيم نسبت ميدهند ) ميدان تحقيق وبرسي عميق و اظهارنظرآزاد را از مانگيرد ؛ ما بااستعانت ازاسماءحسناي الله ؛ پس از تاكيد واصرار برحقانيت معاد وحساب وكتاب واقرار به وجودجهنم وعذاب اليم وخلود درآتش وهرآنچه كه درقرآن مجيدآمده كه منزل ازلوح محفوظ است     وضمن فهميدن معني عذاب وجهنم وآتش وخلود درجهيم باتكيه برآيات وادعيه واحاديث رحمت ومخصوصا صراحت آيه شريفه «سوره الزمر :آيه 53  قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ

            بگو: اى بندگان من كه با خويش گزافكارى كرده ‏ايد! از بخشايش خداوند نااميد نباشيد كه خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد بى‏گمان اوست كه آمرزنده بخشاينده است. »  با اطمينان اعلام مي كنيم خداوند حكيم وغفور درنهايت تمام جن وانس را مي بخشد وهمه را (بااختلاف مراتب ) درجوار نعم بي پانش متنعم خواهد فرمود.

             

 

 

پیروزی مستضعفین اراده خداوند است

 

 

             

           تحول مستمر نظام خلقت وسيراستكمالي جهان طبيعت واراده پروردگاربرپيروزي مستضعفان روي زمين مارا به ظهورمنجي عالم بشريت وبرقراري نظام عدل وعدالت معتقد واميدوارمي كند كه به مقتضاي آيه شريفه :

    وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ                                                                    سوره قصص : آيه 5    

و برآنيم كه بر آنان كه در زمين ناتوان شمرده شده‏اند منّت گذاريم و آنان را پيشوا گردانيم و آنان را وارثان (روى زمين) كنيم.

            جمعي ازمفسرين به قرینه  آيات قبل وبعد اين آيه شريفه را مربوط به پيروزي حضرت موسي «ع» وقوم مستضعف بني اسرائيل مي دانند كه توسط فرعونيان به استضعاف كشيده شده بودند ولي به مقتضي ظهور كلمه الارض كه با الف ولام استعمال شده است مفيد جنس كل زمين است كه برتمام سطح كره زمين اطلاق مي شود واختصاص به مصر ومنطقه استقرار بني اسرائيل ندارد وگذشته از استظهار الفاظ وعبارات خداي مهربان كه پيوسته دركمين ظالمان ومستكبران است وهميشه يار مظلومان وستمديدگان است ؛ قاعده كلي وبيان سير نظام آفرينش را اعلام ميكند كه به عنوان خالق ومديرومدبر جهان ارا ده دائمي ومستمر ش برپيروزي مستضعفان وهلاكت مستكبران است واين واقعيت شامل تمام ستمديدگان عالم درهمه زمانها وهمه مكانها مي شود؛ وهمان خداي كريم فرموده است والعاقبة للمتقين يعني درنهايت عاقبت به خيري دردنيا وآخرت مخصوص اهل تقوي است همچنان كه ذلت وخواري دركمين مستكبران وظالمان است .

             ماپيوسته كليت آيات وجامعيت روات را نبايد به مورد محدود و اختصاص دهيم كه بزرگان  علم اصول هرگز موردرا مخصص نمي دانند وكلام كلي حكيم رابدون وجه ومدرك محدود كردن بلاوجه است ؛ اينك به ترجمه روان آيه شريفه دقت كنيد :

           ما ارده كرديم ( درطول زمان ) كه برمستضعفان روي زمين منت بگذاريم وآنان را امام قرار داده وهمه زمين رابه ملكيت آنها درآوريم .

            باتوجه به آهنگ موزون قرآن به روشني درك مي كنيم كه اين بيان يك سنت جاري آفرينش است كه مستقيما ازاراده بلامنازع خالقِ قادرِ حكيمِ متعال سرچشمه گرفته وبدون شك وترديد هرگاه ودرهرمكان كساني به استضعاف كشيده شوند ؛ سقوط مستكبران وپيروزي مستضعفان تحقق پيدا مي كند .

            ودر احاديث متعدده كه ازطريق فريقين درمتون معتبربا اسناد صحيحه وموثقه واردشده آن وجودنازنين واميد مستضعفين وامام منتظر، حضرت مهدي موعود صلوات الله عليه وعلي آبائه فرزنداما حسن عسكري مي باشند كه باظهور موفورالسرورش جهان را پرازعدل وداد مي كند وآئين صلح وصفا وبرابري وبرادري را درعالم برپامي كند .

 با يك نموده از احاديث صحيحه وارده كه استاد ما حضرت آية الله العظمي وحيد خراساني دامت بركاته كه بادقت ممتازي كه درانتخاب حدیث، صحیح دارند واخيرا دربيانات شان نقل فرموده اند مطلب را پي مي گيريم :

            آستاد فرمودند معنای حدیث صحیح این است که تمام فقهاء عظام مذهب- بلا استثناء- بر طبق سند ا ین حدیث در اعظم و ادق مسائل احکام خدا فتوا می دهند. فقهاء مذهب، مبانی شان در حجیت خبر مختلف است. عده ای کثیر خبر ثقه را حجت می دانند، عده ای مثل فقیه نحریر، صاحب مدارک، به خبر ثقه هم فتوا نمی دهد، به خبر صحیح فتوا می دهد.

 این مطلب در خبر صحیح است وآن خبر این است : روى أبو بصير عن أبي عبد الله عن أبيه عن آبائه ع قال قال رسول الله ص المهدي من ولدي اسمه اسمي و كنيته كنيتي أشبه الناس بي خلقا و خلقا يكون له غيبة و حيرة حتى يضل الخلق عن أديانهم فعند ذلك يقبل كالشهاب الثاقب فيملأها عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما .      إعلام‏الورى  الفصل الثاني .....  ص : 424

            ودراحاديث و اخبار بسيارى از صحابه و ائمه طاهرين وارد شده كه آيه فوق در شأن اهلبيت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و حضرت حجة عليه السّلام در عصر ظهور و رجعت ائمه نازل شده است.

 ابن بابويه ذيل آيه فوق از مفضل بن عمر روايت كرده گفت حضرت صادق عليه السّلام فرمود روزى امير المؤمنين عليه السّلام و امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام حضور پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدند آنحضرت با حال تأثر نظرى بآنها نموده و فرمود بخدا سوگند شما بعد از من مستضعفون ميباشيد.

             حضورش عرض كردم ايمولاى من مراد از مستضعفون چيست؟

فرمود مقصود پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن بود كه ايشان ائمه و پيشواى خلايق هستند و آيه را تلاوت كرده و فرمود مفهوم و مضمون اين آيه تا روز قيامت در خاندان رسالت جارى است.

            در كافى از ابى صباح كنانى روايت كرده گفت حضور حضرت باقر عليه السّلام شرفياب شده بودم حضرت صادق عليه السّلام وارد شد پدر بزرگوارش نظرى باو افكند و فرمود آيه وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ در باره فرزندم صادق عليه السّلام و فرزندانش نازل شده.

           شيبانى از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرموده‏اند آيه وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ مخصوص حضرت حجة عليه السّلام است كه در آخر زمان ظاهر شده و كفار و ستمكاران را كه مانند فرعون و هامان هستند هلاك و بقتل رسانيده و از بين ميبرند و مالك شرق و غرب جهان شده و پس از آنكه جور و ظلم عالم را پر كرده باشد عدالت مطلقه را اجرا ميفرمايد.